Thursday, September 17, 2009

لحاف‌بازي

بازي جديد اين روزها. اين لحاف يك وقت قايق مي شود يا چادر و يك وقت ماشين. زماني لونه است و چند دقيقه بعد مطب دكتري كه رادين بچه‌اش را برده است. امروز كه خاله مريم آمده بود، آن‌قدر رادين با اين لحاف بازي‌ كرد كه كم مانده بود خاله مريم هم بهش بپيوندد. ا
پي‌نوشت: آمده‌ايم خانه مانا پدرجون، صداي رادين مي‌آيد كه دارد به بقيه مي‌گويد: "بچه‌ها ببينيد، بالش مكعبي آوردم". در توضيح بگويم كه بالش مكعبي بالش مربع شكلي است كه از روي تخت برداشته است، بچه‌ها هم پدر و مادر و مادربزرگ من هستند و البته پدر خودش!نبلن

Monday, September 14, 2009

تعطيلي مهدكودك

من واقعا حكايت تعطيلات تابستاني مهدكودك را نمي‌فهمم. فعلا دو روز است كه رادين مي‌آيد شركت. از پريشب هم كه سام را ديده است، هي مي‌پرسد: "مامان، جومونگ را ديدي؟" مرديم از دست جومونگي كه يك قسمتش را هم نديديم.ا

Sunday, September 13, 2009

تذكر

ديروز نشسته بود و داشت با مدادشمعي‌هايي كه همه‌شان را شكانده است، بازي مي‌كرد. دو تا مدادشمعي كوچك را پهلوي هم مي‌گذاشت و با يكي ديگر مي‌كوبيد رويشان كه بپرند. وقتي ديد دارم نگاهش مي‌كنم، گفت: "اين بازي خطرناكه، تو اين كارو نكن؛ بچه‌ها اين كارو نمي‌كنن"!ا

Saturday, September 12, 2009

جوجو

يك جوجويي هست كه چند وقت است هم‌خانه ما شده است. بي‌خبر هم يكي دو روز يك‌بار سروكله‌اش پيدا مي‌شود. مثلا از ماشين پياده‌ مي‌شويم كه برويم مهد‌كودك، ناگهان رادين يادش مي‌افتد كه "جوجو كو؟" يا مي خواهيم برويم رادين را بخوابانيم كه متوجه مي‌ شويم "جوجو رفته داره صندليم را مي‌خورد". شاهكارش چند روز پيش سر غذا بود كه "ا، جوجو داره به پام نوك مي‌زنه. بهش بگو بره"! در ضمن جوجو سر لگن مي‌نشيند، اسباب‌بازي‌هايش را گاهي ريخت و پاش و گاهي جمع مي‌كند و درضمن با مامان‌جوجو و باباجوجو زندگي مي‌كند كه خوشبختانه پاي آنها هنوز به زندگي ما باز نشده است!ا
پي‌نوشت: با توجه به اينكه قبل از جوجو يك‌بار يك ماري دو هفته پيش داشت در هال منزل ما فش‌فش مي‌كرد و خدا را شكر تشريفش را برد،‌ ما خيلي هم خدمت جوجو ارادت داريم!آ

Wednesday, September 9, 2009

رادين چنين گفت

الان توپ‌بازي نمي‌كنم. اول درسامونو مي‌خونيم، بعد توپ‌بازي مي‌كنيم.ا
ا
هيولا اون جاست. توي آشپزخونه، داره مامانشو صدا مي‌كنه.ا
ا
رادين: مامان امروز كي‌ مي‌آد؟
مامان: شهين خانم
رادين: باور نمي‌كنم.ا
ا
رادين: ا، جوجو پليس شده.ا
مامان: بعد چي مي‌كنه؟
رادين: به من ربطي نداره.ا

Sunday, September 6, 2009

پيش‌دستي

سرما خورده بود و تمام مدت آبريزش داشت. من هم دستمال كاغذي به دست در كمين فينش بودم! كار به جايي رسيده بود كه تا عطسه مي‌كرد، بلافاصله مي‌گفت: "فينم نيومد، نيا"!ا
يبتي
گاهي كه دارد كاري انجام مي‌دهد و من مي‌خواهم جلويش را بگيرم (مثلا برداشتن ظرف از كشوي ظرف‌هاي خودش كه سرگرمي جديدش است)،‌ دستش را به علامت ايست تكان مي‌دهد و مي‌گويد: "تو به من كاري نداشته باش"!ا

Saturday, September 5, 2009

امروز رادين شركت بود، همين!ا

Wednesday, September 2, 2009

سپاس عشق كوچولوي من (با بزرگه اشتباه نشود) براي گلي كه ديروز برايم از حياط آوردي.ا

Tuesday, September 1, 2009

نصيحت مادرانه

رفتم به وبلاگي كه نوشته بود زندگي نوپايي به‌دليل اختلاف نظر انتخاباتي دوطرف درشرف از بين رفتن است. راستش زندگي مشترك پيوند مقدسي است كه اگر داخلش شدي، به‌آساني نبايد ازش بيرون بيايي. ولي درعين حال زندگي كردن با كسي كه به جبهه مخالف تعلق داشته باشد، انصافا كار سختي است. پس يادت باشد،‌ حتما از جهت‌گيري سياسي همسر آينده‌ات مطمئن باشي!ا

عروسی مامان و بابا

رفته بودیم منزل مامان بزرگ و بابابزرگش، عکس عروسی ما را به خاله ستاره (زن عمویش) نشان داد و گفت: "ا، این مامانمه، اینم بابامه". خاله ستاره ازش پرسید پس تو کجا بودی رادین؟ گفت: "من پیش مانا بودم"!ا