Showing posts with label خطاب به رادين. Show all posts
Showing posts with label خطاب به رادين. Show all posts

Friday, May 4, 2012

گشت و گذار روز تعطيل

تو روز به روز بزرگتر مي‌شوي و من روز به روز شاهد اين بزرگتر شدنتم. ديروز وقتي تصميم گرفتي به جاي ماندن پيش من با بابا و پدرجون به يك گشت و گذار مردانه بروي، فهميدم كه باز بزرگتر شدي. اولش نگران بودم كه بيفتي يا چه مي‌دانم گمت كنند! بعدش فكر كردم كه خيلي لوسم و وقتش است كه بگذارم كمي آزادانه‌تر قدم برداري. بماند كه وقتي داشتي مي‌رفتي ديگر پشيمان شده بودي و من را ياد خودم انداختي، وقتي يك شب خواستم منزل عمويم بمانم و همان لحظه كه مامان و بابام بلند شدند كه بروند پشيمان شدم، ولي رويم نشد چيزي بگويم! در ضمن سپاس بابت كادويي كه برايم آوردي، حتي با وجود اينكه مي‌دانم قسمت به‌درد نخور تخم مرغ شانسيت بود. همان كه با آن همه محبت بهم كادو دادي، بيشتر از كافي بود؛ عشق كوچولوي من!ا

Friday, July 8, 2011

چند روز پیش یک پیام کوتاه به دستم رسید (همان اس ام اس که نمی دانم وقتی تو اینجا را می خوانی بهش چه می گویند)، نویسنده اش هم نمی دانم کیست. به قدری زیبا هر آنچه را بخواهم درمورد تقدیر و سرنوشت بهت بگویم، گفته بود که تصمیم گرفتم اینجا برایت بگذارمش.ا


تو شاهکار خالقی، تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود، نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن

Friday, April 22, 2011

براي شروع هفته‌مان با تو

پسركم، بزرگ شده‌اي. اين بزرگ شدن را در حرف زدنت، بازي كردنت، استدلال كردنت و انتظاراتت از خودت و خودمان مي‌بينيم. وقتي بچه‌دار مي‌شوي، فكر مي‌كني ديگر نمي‌شود بيشتر از اين دوستش داشت، بس‌كه اين دوست داشتن بزرگ است و نمي‌داني هر بچه‌اي عشقي را كه با خود مي‌آورد، با بزرگتر شدن خودش بزرگترش مي‌كند.ا

Saturday, January 22, 2011

تولدت مبارک

سپاس گلم، برای این چهار سال بسیار زیبا که به ما دادی؛ برای اینکه اینقدر خوب و مهربانی؛ برای اینکه دوستمان داری و این فرصت را در اختیارمان گذاشتی که دوستت داشته باشیم؛ برای اینکه به ما بزرگترین خوشی دنیا را دادی.ا
تولدت مبارک، بزرگ عشق کوچک ما!ا

Wednesday, January 5, 2011

راهکار جدید برای کاهش عذاب وجدان مادرانه

امروز بعد از سه روز استعلاجی درمنزل رفتی مهدکودک! اصلا هم صبح دوست نداشتی بروی و با گریه و اوقات تلخی رفتی (البته یک ساعت بعد که زنگ زدم، خوشبختانه هیچ مشکلی نداشتی). بعدش هم که مجبور شدم بیاورمت شرکت و برایت کارتون گذاشتم تا جلسه ام تمام شود. حالا هم که کار من تمام شده است، باز نمی توانیم برویم خانه. چون برایت وقت دندانپزشک گرفته ام که نزدیک شرکت است و باید یک ساعتی اینجا بمانیم. اگر گفتی الان داری چه کار می کنی؟ تخت برای خودت گرفتی خوابیدی! از خانه برایت پتو آورده ام و دو تا صندلی را به هم چسبانده ام و تو رویش داری هفت پادشاه را خواب می بینی. من هم سرشار از یک حس خوبم که تو داری استراحتت را می کنی و عین خیالم نیست دیگرانی که بیرون این اتاقند، دراین مورد چه فکری می کنند! ا

Friday, December 31, 2010

منشور حقوق بشر کوروش

گذشتن آلودگی هوای تهران از مرز اضطرار باعث شد که نتوانم تو را به موزه ایران باستان ببرم. اگرچه می دانم در این سن برایت معنای خاصی ندارد، ولی فکر کنم آدمی که از بچگی به چنین جاهایی برود، بالاخره یک تاثیری روی ذهنش خواهد گذاشت. دفعه دیگر که به آنجا برویم، منشور کوروش را آنجا نمی بینیم، چون دوباره از ایران رفته است. شاید هم بهتر باشد، اگر اینجا باشد جهان یکی از بزرگترین دستاوردهای تمدن بشر را فراموش خواهد کرد یا خدای ناکرده ممکن است کوروش کبیر یونانی شود!ا
بازدید از موزه ایران باستان و منشور کوروش، اوج غرور و افسوس بود!
ا

Monday, December 6, 2010

کمال طلب نباش

پسرم، خواستم یک نصیحت مادرانه برای بعدهایت بنویسم. اگر دو راه داشتی، یکی اینکه کامل باشی و اسیر این کمال طلبیت و دیگری اینکه یک کم مانده به کامل باشی ولی شاد و راضی، حتما دومی را انتخاب کن. خیلی وقتها فرق نوزده تا بیست، به دردسرش نمی ارزد!ا
دوستت دارم.ا

Sunday, October 3, 2010

دلتون میاد؟

دلتون میاد من غذا نخورم بزرگ نشم؟ (وقتی غذا را در رستوران آورده اند و مامان دارد تند تند تکه های گوشت را برایش ریز می کند که بتواند قورتش بدهد، ولی دل کوچکش صبر ندارد)ا
دلتون میاد من گریه کنم؟ (وقتی مثلا می خواهد با ظرف غذا بازی کند و بهش اجازه داده نمی شود و نمی تواند بفهمد چند بار کوبیدن کفگیر روی پلو چه ایرادی دارد)ا
دلتون میاد من شب بترسم؟ (وقتی قرار است برود و در اتاقش بخوابد و دلش می خواهد یکی پهلویش باشد)ا
...
نه،معلوم است که دلمان نمی آید ناراحتیت را ببینیم. ولی چکار کنیم؟ اعصابمان گاهی کشش ندارد؛ تو بگذر!ا

Tuesday, August 24, 2010

شرمنده کردن مامان

طبق برنامه هر شب بردمش برای مسواک و خواباندن. هنوز عادت شیرخوردن در تخت را نتوانسته ام از سرش بیندازم. باید حتما با لیوان مخصوصش شیر بخورد تا بتواند بخوابد (یعنی تمام آن مسواک زدن، پر)! چون بعدازظهر خوابیده بود می دانستم زود خوابش نمی برد و مدام صدایم خواهد کرد. بعد از دو سه بار کلافه شدم و با عصبانیت رفتم ببینم این دفعه چه می خواهد. گفت: "می خواستم بگم دوست دارم مامانیم"!ا
***
دیشب سرم درد می کرد. بابایی خواست مسواکش را بزند، گفت امشب حتما باید مامان بزند. من هم همان طوری گذاشتمش توی تخت. بعدش فکر کردم ممکن است بدعادت بشود، مسواک را بردم که همان جا توی تخت برایش مسواک بزنم. وقتی خواستم از اتاقش بیایم بیرون، گفت: "خیلی دوست دارم مامان جونم"!ا
***
همه اینها را نوشتم که بگویم "عاشقتم پسمریم"!

پی نوشت: امروز متنی به دستم رسید در وصف مزایای بغل کردن یا به قول ما جان زدن و اینکه یکبار در روز برای بقا، هشت بار در روز برای حفظ و حراست از زندگی و دوازده بار برای رشد و نمو لازم است. تازه فهمیدم کم جانت زدم (قابل توجه آنهایی که می گویند من رادین را لوسش می کنم، تازه کم کاری هم دارم)!ا
ا

Tuesday, May 4, 2010

چقدر لذت بخش است وقتی می آیی روی پایم می نشینی، بغلم می کنی یا من را می بوسی. تو را به خدا زود این مرحله را پشت سر نگذار.ا

Monday, April 26, 2010

اگر بدانی چه کیفی دارد آن قسمتهایی از فیلم را که ندیده ام، برایم تعریف می کنی. این جور مواقع بیشتر از اینکه به حرفهایت گوش کنم، به نحوه حرف زدنت، تلاشت برای به یاد آوردن چیزهایی که دیدی و حرکات دست و صورتت توجه می کنم و هربار غرق این لذت می شوم که پسرکم چقدر بزرگ شده است! اصلا هم برایم مهم نیست که هیچ چیز از داستان بی سر و ته ای که تعریف می کنی، دستگیرم نمی شود!ا

Sunday, March 14, 2010

سال‌ها بعد

پسركم، نمي‌دانم سال‌ها بعد آيا به ياد خواهي داشت كه چه كيفي مي‌داد اين فيلم ديدن با هم و هورا كشيدن موقع شروع سريال مورد علاقه‌مان و يا گشتن دنبال يك ويدئو كليپ جالب. اينكه چطور هنوز مثل بچگيات از تبليغ بين فيلم خوشت مي‌آيد و خيلي‌هايشان را از حفظ تكرار مي‌كني. يا اينكه دوست داري چيزي را كه از فيلم يادت مانده است، تعريف كني. راستي چك و چانه زدنت براي اينكه يك كم از فيلم بعدي را هم ببيني، يا هي پرسيدن اينكه "هنوز كه تموم نشده"، هم ماجراي هميشگي است. خلاصه خيلي باحالي!ا

Monday, February 8, 2010

امروز يك جمله از زرتشت خواندم كه:"ستيز من تنها با تاريكي است، من براي نبرد با تاريكي شمشير نمي‌كشم، چراغ مي‌افروزم". ياد جمله‌اي از كنفوسيوس افتادم كه سالها قبل خوانده بودم با اين مضمون كه:"به‌جاي لعنت بر تاريكي، شمعي بيافروزيم". ا
خواستم بهت يك سفارش كنم گلكم، هميشه دنبال شمع روشن نگرد، گاهي خودت بايد روشنش كني. در عين حال تمام عمرت هم دنبال شمع روشن كردن نباش، به‌خودت گاهي فرصتي بده كه از شمع قبلي هم لذت ببري. تراستياب

Sunday, December 20, 2009

دختر یا پسر

بحثی به تازگی در وبلاگستان راه افتاده است که موجبش و پاسخهای به آن همه حول و حوش دختر داشتن و پسر داشتن است. این شد که خواستم در این رابطه با هم حرفی زده باشیم.ا

بحث دختر بودن و پسر بودن یا دختر داشتن و پسر داشتن قدمتش به اندازه تاریخ ما نیست، چون می دانم در زمانهای خیلی دوری که هنوز هروقت می خواهیم به چیزی افتخار کنیم، آن را پیش می کشیم، فرهنگمان بالاتر از این حرفها بوده است. به هر حال هر چه هست، در حال حاضر خیلی ها هنوز در این گره گیر کرده اند. احتمالا اولین بار که با چنین چیزی روبه رو شده ام، منی که در خانواده ام هیچگاه چنین مساله ای جا نداشت، باید خیلی بهت زده شده باشم. از آن به بعد همیشه با این قضیه مشکل داشته ام. تا جایی که وقتی باردار بودم با بابایی در مقطعی به این توافق رسیده بودیم که اصلا تعیین جنسیت نکنیم تا همه بدانند که تو را برای خودت می خواهیم نه جنسیتت.ا
این را بدان که اگر دختر بودی بیشتر دوستت نداشتم. حالا هم که پسری بیشتر دوستت ندارم. من و پدرت تو را در هر حال در نهایت دوست داشتن، دوست داشته ایم و اگر زمانی بخواهیم تو را از تک فرزندی درآوریم، نه به خاطر داشتن دختر یا پسر دیگری، که به خاطر داشتن فرزند دیگری خواهد بود.ا

Wednesday, December 9, 2009

آرامش من

سرم داشت می ترکید، کتابهایم را انداخته بودم کنار، خبرها مدام دنبال می کردم و ... در این میان، تنها آسایش نگاه کردن به تو بود که بی خبر از همه غوغاها داشتی کاغذهایت را تکه تکه می کردی و می چسباندی توی دفترت که کاردستی درست کنی. می دانی وقتی تو عالم خودتی و تمرکز کرده ای، یک کم لبت را می آوری جلو و خیلی بامزه می شوی؟ا
1
پی نوشت: ببینم، تا حالا کسی به دلیل کندی غیر قابل تصور اینترنت، دق یا احیانا خودکشی نکرده است؟!یت

Thursday, November 26, 2009

دوستت دارم مامان!ا
خیلی دوستم داری؟
آره، عاشقتم.ت
یعنی چقدر دوستم داری؟
اندازه ... اندازه ...ا.... اندازه اسپایدرمن!!ا
1
و هیچ کس به اندازه مامان نمی داند که این یعنی چقدر! ممنون گلم.اا

Monday, October 26, 2009

مرد و گریه

پسر گلم، همیشه از این عبارت که "مرد گریه نمی کند"، بدم آمده است و آن را یک ظلم در حق مردان دانسته ام. گریه کردن نه نشانه ضعف که نشانه انسان بودن است. چند روز پیش که دیدم ازم پرسیدی "پسرا گریه نمی کنند؟" فهمیدم که کم کم باید برای مقابله با پیش نوشته های غلط جامعه آماده ات کنم.ا
1
پی نوشت: این که گفتم مال وقتی است که بزرگ شدی. فعلا بیش از حد با گریه هایت مستفیضم می کنی!ا

Wednesday, September 2, 2009

سپاس عشق كوچولوي من (با بزرگه اشتباه نشود) براي گلي كه ديروز برايم از حياط آوردي.ا

Tuesday, September 1, 2009

نصيحت مادرانه

رفتم به وبلاگي كه نوشته بود زندگي نوپايي به‌دليل اختلاف نظر انتخاباتي دوطرف درشرف از بين رفتن است. راستش زندگي مشترك پيوند مقدسي است كه اگر داخلش شدي، به‌آساني نبايد ازش بيرون بيايي. ولي درعين حال زندگي كردن با كسي كه به جبهه مخالف تعلق داشته باشد، انصافا كار سختي است. پس يادت باشد،‌ حتما از جهت‌گيري سياسي همسر آينده‌ات مطمئن باشي!ا

Wednesday, August 26, 2009

پسر گلم، اگر بعضي وقت‌ها كمي از دستت كلافه مي‌شوم، حتي اگر بروز ندهم و خودت هم نفهمي، مطمئن باش چند دقيقه بعد عذاب وجدان مي‌گيرم كه چرا از دست فرشته كوچولوي خودم عصباني شدم.ا