Wednesday, May 13, 2009

یک نمایش خانگی

مامان: رادین جان بیا تخم مرغ بخور.ا
رادین با حالتی ملول که در کسری از ثانیه دچارش شده است: "من مریضم. حالم داره بد می شه. من رفتم بخوابم"!ا
مامان با قیافه ای متعجب که این بازیها از الان؟!ا

Tuesday, May 12, 2009

ترس از ناشناخته ها

رادین خیلی از صداهایی که منشا آن را نداند، اذیت می شود یا حتی می ترسد، مثلا صداهایی که از خیابان بیاید یا صدای آژیر آتش نشانی. فکر کنم همان است که در آدم بزرگها می شود ترس از ناشناخته ها. ا
اینجا هم نمی دانم همه جا مرسوم است یا فقط در ساختمان ما، هر دو سه هفته یکبار سیستم آتش نشانی را امتحان می کنند و کلی ما باید برای رادونک توضیح بدهیم که خبر خاصی نبود. امروز که به سلامتی دیگر مانور بود، جوری که خودش گوشش را می گرفت کافی نبود، من هم باید گوشش را می گرفتم! البته یک فایده هم داشت، بدون جیغ و داد حاضر شد برود دستشویی، چون تنها جایی بود که صدا کم بود!ا

Sunday, May 10, 2009

همیار پلیس کوچک ما

آنقدر رادین پشت چراغ قرمز غر زد و هی گفت: "برو جلو / برو عقب (آن وقتهایی که صفتها برعکس می شود) / برو روبرو" که بالاخره برایش توضیح دادیم که پشت چراغ قرمز باید ایستاد تا سبز شود. حالا از ده متری که چراغ قرمز می بیند، می گوید "وایسا، چراغ گرمزه" یا وقتی چراغ سبز می شود و منتظریم که راه باز شود که مثلا بپیچیم به چپ، دادش در می آید که "چراغ سبز شد، برو دیگه"!ا
خلاصه اصل ماجرا زیاد تغییری نکرده است.ا
پی نوشت: برای دوستان خارج نشینمان باید بگویم که همیار پلیس طرح جدید پلیس راهنمایی و رانندگی بوده است برای آموزش قوانین رانندگی به بچه ها که موقع رانندگی پدر مادرها مراقب رعایت قانون باشند.ا

Saturday, May 9, 2009

کمک مامان

امشب برای اولین بار در جمع کردن میز غذا به من کمک کردی؛ وقتی خودت یک پیش دست را برداشتی و آوردی توی آشپزخانه. چه مزه ای داد!ا

Friday, May 8, 2009

بازی های حین خواب

همانطور که پیشتر نوشته بودم، تا همین چندماه پیش خواباندن رادین مصادف بود با کلی لگد خوردن ناشی از ورجه وورجه رادونک و نیشگون گرفته شدن ناشی از گل کردن محبتش. این آخری ها که دیگر از اول می گذاشتمش توی تخت خودش، وقتی خوابش می گرفت می رفت زیر بالش خرسیش تا وقتی که یکبار صدای قصه خواندن بالش سخنگو درآمد و ترسید و بعد از آن، تا می رفت بخوابد، بالش را می داد به من که بگذارم روی تخت خودمان! خوب تا اینجا دوره خاطرات قبلی بود! ا
و اما، اینجا که آمدیم خودش پیشی اسباب بازیش را برد توی تختش و همچنان بدون آن نمی خوابد. مساله دیگری نبود تا هفته پیش که گرفتاری پتو پیش آمد. ماجرا از این قرار بود که باید پتو را تا زیر گلویش صاف می کشیدم بالا و پیشی را هم زیر همان پتو دم دستش می گذاشتم تا بخوابد. بعد چون نمی تواند وول نخورد، پتو بهم می خورد و مدام جیغش درمی آمد که بیا و پتویم را درست کن. ا
حالا دو سه روز است به جای آن کار، توی تخت می نشیند و پتو را می کشد روی پایش و پیشی اش و شروع می کند به حرف زدن برای پیشی تا خودش خوابش بگیرد. تا اینجا مشکلی نیست، مشکل از آنجا شروع می شود که دو دقیقه به دو دقیقه به یک بهانه ای مرا صدا می کند!ا

Thursday, May 7, 2009

روز بی کارتون

امروز قرار است رادین به دلیل شیطنتهای زیاد دو سه روز اخیر، کارتون تماشا نکند. یک جورهایی تنبیه دسته جمعی است، چون حالا ما باید جور تلویزیون را هم بکشیم! ولی خوب نمی شد دیگر فقط تهدید کرد، باید می دید که تهدیدها گاهی واقعیت هم پیدا می کنند!ا
پی نوشت: از صبح کلمه "یارو" افتاده توی دهنش و هی می آید و می گوید "اون یارویه کو اون تو شیر می ذاری؟" یا "اون یارویه کو باهاش جارو می زنی؟" و اگر جوابش را ندهم، می گوید "مامان با تو هستم"! ا

Tuesday, May 5, 2009

بچه ها

میز نهار را چیده بودم، چون خیلی از میز غذا (تاکید می کنم میز غذا نه خود غذا) خوشش می آید، شروع کرد به دست زدن و گفت: "آخ جون، شام. بچه ها بیاین شام بخوریم"!ا

Monday, May 4, 2009

وقتی رادین کفشها را مرتب می کند

خوب وقتی من همش می رم بغل مامانم، کفشامم باید برند بغل کفشای مامانم دیگه!ا

Saturday, May 2, 2009

انگشت اتهام

در وبلاگ مادر دیگری دلایلش را می خواندم در مورد اینکه وظایف اجتماعی اش، وظیفه مادری اش را کمرنگ نمی کند. البته این نوشته هم پاسخی بود به یکی از کامنت هایی که مورد کم کاری این مادر و اولویت دادن کارش به بچه اش اظهار نظر کرده بود (بماند که از نظر من چرت گفته بود). من هیچ وقت نتوانستم با کسانی کنار بیایم که برای توجیه خودشان نزد خودشان، راه و روش متفاوت دیگران را زیر سوال می برند. امیدوارم دست کم بتوانم به پسرم یاد بدهم که قضاوت کردن درمورد دیگران آنقدر سخت است که بهتر است زیاد سراغش نرود؛ در ضمن تا کسی هم ازش نظر نخواسته است، نظر ندهد!ا

کوچولو کوچولو

این اصطلاح که به زودی من و بابایی به آلرژی حاد نسبت به آن دچار می شویم، یا شده ایم و خبر نداریم هنوز، یعنی اینکه غذایی که بهم دادید گنده بود (باور کنید اصلا گنده هم ممکن است نبوده باشد) و برای همین من به حالتی شبیه عق زدن تفش کردم بیرون و حالا کوچولو کوچولو بدید. خلاصه غذا دادن به رادین هم آدابی دارد.ا
جالب اینجاست که دیروز داشت با پدرش بازی غذا خوردن می کرد و مثلا داشت غذا می خورد، یکهو همان حالت تهوع بهش دست داد و در جواب تعجب پدرش گفت: "گنده بود"!ا