چهار روز است كه مى خواهم بيايم اينجا و بنويسم "دخترم يك ماهه شد" و نمى رسم. يك ماه است كه پيش مايى و به اندازه يك عمر عاشقت شديم.ا
Monday, February 24, 2014
Tuesday, February 18, 2014
نخستين ديدار
صبح روزي كه قرار بود بروم بيمارستان، رادين قبل از رفتن به مدرسه زد زير گريه و ازم خواست كه بيمارستان نروم و در خانه خواهرش را به دنيا بياورم. بالاخره آرامش كردم و از هم خداحافظي كرديم. ا
فرداي تولد آوين، رادين او را در بيمارستان ديد. بهترين واژهاي كه ميتوانم براي حالت رادين بهكار ببرم، "سردرگم" است. برايم كاملا مشخص بود كه نميداند چه احساسي دارد. خواهري كه آنقدر منتظرش بود، واقعيت پيدا كرده بود و ميدانست كه بايد هيجانزده باشد و همه هم منتظر عكسالعملش هستند. دو سه روزي لازم داشت تا خودش پيدا كند چه حسي دارد و اين مدت را بيشتر در سكوت گذراند. من هم هيچ ازش سوال نميكردم، چون آنقدر بچهام را ميشناختم كه بدانم بايد خودش به نتيجه برسد و در نهايت به دلپذيرترين نتيجهاي كه اميد داشتم رسيد. رادين آوين را دوست دارد و الان همه چيز آن جايي است كه بايد باشد. آوين در بالاترين قسمت هرم دوست داشتنهاست و حتا خوشگلترين دختر روي زمين شده است. :)ا
Saturday, February 15, 2014
Tuesday, January 21, 2014
Saturday, January 18, 2014
Friday, January 17, 2014
جون عزيز مامانش
ديشب بابايي مشغول نصب ميز تحرير رادين بود. قبلش هم البته كالسكه دخترش را سر هم كرده بود و خلاصه دو بچه داشتن خيلي بهش مزه داده بود! من هم داشتم يك سري كارها را اينترنتي سر و سامان ميدادم و درگير بودم. ديدم اضافه كردن درس رادين به اين وضع ديگر اضافه بر سازمان است. پس بهش گفتم درس و مشقش را جمع كند و امروز درسش عملي باشد. يعني برود به پدرش كمك كند كه يك كم كار عملي هم ياد بگيرد. انگار دنيا را بهش داده بودم! بعد از نيم ساعت پرسه زدن وسط دست و پاي پدرش و كمك در حد دادن دو تا پيچ و يك پيچگوشتي، دستش بريد. يك برش سطحي كوچولو كه البته به اندازه يك پارگي مستلزم بخيه آه و ناله و اگر اجازه داده بوديم، اشكريزان داشت! شب كه رفتم بهش سر بزنم ديدم در حالي خوابيده است كه انگشت اشاره زخمي چسبخوردهاش را بيرون تخت نگهداشته است كه مبادا بيشتر آسيب ببيند. نفس جون عزيز من است اين پسر!ا
Wednesday, January 15, 2014
ارتباط از نوع جديد
تنبل شدم، حوصله نوشتن ندارم. كارهاى شركت را هم نصفه و نيمه انجام مى دهم. فقط به رادين سعى مى كنم بى كم و كاست برسم. ا
رادين يك راه جديد براى ارتباط با خواهرش پيدا كرده است. دست مرا مى گيرد و در سكوت باهاش حرف مى زند. بعد هم تعريف مى كند. پريروز برايش جوك گفته بود، ديروز هم ابراز نگرانى كرده بود كه به دنيا بيايد بلد نيست "فيل" را بنويسد و رادين بهش اطمينان خاطر داده بود كه خودش يادش مى دهد! فيلم كرده است همه ما را!ا
Wednesday, January 8, 2014
نام گذارى
امروز كه از مدرسه آمد، بهم اطلاع داد كه نام مغزش را گذاشته است "فلافى" و اسم قلبش را گذاشته است "فافى"! چرايش را اگر شما فهميديد، ما هم فهميديم.ا
Subscribe to:
Posts (Atom)


