Sunday, June 21, 2015

ليموئك

فندق و دونه يادتونه؟ حالا ديگر يك دخترخاله ام در راه دارند كه نيامده عزيز دل همه ماست. عشق خالشه اصلا. امروز هم آن سر دنيا مهمانيش است. البته بنا به رسم خانوادگى هنوز اسم شناسنامه اى ندارد و بهش ليموئك و ليمو مى گوييم. خلاصه خاله آدا همه فكر و ذكرش الان پيش ليمويش است:*

Friday, June 19, 2015

بعدازظهر شلوغ

بعدازظهر پنج شنبه بود و بابايى تازه آمده بود. درنتيجه قرار شد او اول بخوابد و من آوين را نگه دارم و بعد شيفتها را عوض كنيم. من هم آوين را بردم اتاقش و همانجا دراز كشيدم و آنقدر خوابم مى آمد كه هى پلكم مى افتاد و يك صداى ظريف هى مى گفت: مامان؟! و من بيدار مى شدم. تا بار آخر كه فكر كنم پنج دقيقه اى خواب بودم كه صداى ظريف بلند شد كه: مامان، مامان، مامان. از خواب پريدم و ديدم صاحب آن صداى ظريف، جاى شير خشك را از داخل كيفش درآورده و باز كرده است و روى يك كپه شيرخشك نشسته است. تازه با چشمهاى گرد و لبهاى آماده گريه منتظر واكنش من است. من هم طبق معمول بغلش كردم و بوسيدمش و آمدم دنبال كمك! ديدم خبرى از رادين و شهين خانم نيست، رفتم اتاق رادين و ديدم بر اثر يك الهام آنى، كل كشوهاى ميز تحريرش را ريخته است روى زمين و شهين خانم را صدا كرده است كه اضافه ها را دور بريزد. در حالى كه سعى مى كردم خونسردى خودم را همچنان حفظ كنم، دنبال جارو به آشپزخانه آمدم و حدس مى زنيد چه ديدم؟ كيكى كه رادين هوس كرده بود بپزد و شهين خانم هم گفته بود كمكش مى كند، در حد سه تا تخم مرغ همزده و يك كيسه پودر كيك باز شده داشت به من چشمك مى زد!
هيچ مى دانستيد استفاده از همزن برقى براى درست كردن كيك مى تواند به اندازه جيغ زدن آدم را سبك كند؟ راستى بفرماييد كيك!

Wednesday, June 17, 2015

تابستان زودتر از تقويم

به مباركي و ميمنت چند سال است كه به بهانه‌هاي مختلف سال تحصيلي آخر ارديبهشت تمام مي‌شود و كاسه چه كنم چه كنم مادرها يك‌ماه زودتر شروع مي‌شود. البته پسرك من كه راهكار خوبي پيدا كرده است: خواب. كم كم داريم نگرانش مي‌شويم، بس كه مي‌خوابد! ا
و اما خانم كوچولوي ما كه ديگر حرف مي‌زند: بابا يعني بابا، بغل و بده؛ مامان هم يعني مامان، مانا، مامان‌فاطي، من من! فرهنگ بهره‌وري را اگر در شركتهايمان نتوانسته‌ايم پياده كنيم، در بالاترين سطح آوين در خانه پياده كرده است. راستي يك واژه جديد هم اضافه شده است: ا ا ا ا (با كسره بخوانيد) و اين عبارت است از يك فعل كه البته فهم اينكه كدام فعل، به‌عهده شنونده است!ا

سلام دوباره

گاهي زندگي از آدم جلو مي‌زند يا شايد بهتر است بگويم گاهي هاج و واج مي‌ايستي و مي‌بيني كه زندگي خارج از كتنرل تو پيش مي‌رود. چندي پيش يك چيزي تو همين مايه‌ها براي من بود و اين شد كه مدتي است اينجا سر نزده‌ام. از همه دوستان رادين و آوين كه اين چند وقت آمدند اينجا و دست خالي برگشتند، پوزش مي خواهم. اين وبلاگ دوباره به روز خواهد شد ...ا

Monday, March 9, 2015

عشق گردنبند

آوين خيلى گردنبند دوست دارد، از اين بلندها. خلاصه همه گردنبندهاى مامانش را دارد امتحان مى كند.ا
الو خاله، گردبندمو!ا

Sunday, March 8, 2015

كم خوابى خانوادگى

خيلى سخته كه مادر يك خانواده كم خواب باشى!ا

Sunday, February 15, 2015

پاسخم ده به زبانى كه زبان من و توست

خيلى وقت است كه ديگر منظورش را به من مى فهماند. تا حالا در حد خوردن و نخوردن و خوابيدن بود، ولى امروز وقتى ديد من دارم جوراب پا مى كنم، جورابش را آورد و اشاره كرد كه پايش كنم!  ا
گاهى هم شروع مى كند باهات حرف زدن، با زير و بم و لحن كامل. حتا ممكن است لحن سوالى به خودش بگيرد. به قول بابايى فن بيانش ما رو كشته!ا

Saturday, February 7, 2015

مسابقه شطرنج

رادين ديروز رفته بود مسابقه شطرنج منطقه. تيم مدرسه شان اول شد و رادين هم در حد خودش، يعنى بدون زحمت و تمرين، خوب بود. ولى نكته جالب مدال بر گردن برگشتنش بود و چون يك امتياز از تيم دوم بالاتر بودند، به خاطر آوردن دو امتياز كاملا از نقش خودش در قهرمانى تيم راضى بود:)ا

تاتى تاتى

آوين حسابى راه افتاده است و تاتى تاتى مى كند. البته بعد از چند قدم خسته مى شود و چهار دست و پا مى رود يا بغل مى خواهد. ديدن راه رفتنش زيباترين صحنه هاى اين روزهاى ماست:)ا

Sunday, February 1, 2015

نخستين دوستم

وقتى بچه هاى دو دوست قديمى فقط پنج روز فاصله دارند... آوين و كيانا:)ا