میز صبحانه را آماده کردم و رادین و فربد را صدا کردم که "بفرمایید صبحانه". رادین با خوشحالی پرسید" یعنی منم بفرمایید صبحانه؟ آخ جون!"ا
Tuesday, May 26, 2009
Monday, May 25, 2009
تجربه شناخت حیوانات
انسان هر چه کوچکتر است، با سایر آفریده ها بیشتر در صلح است. بین آدمها که فرق نمی گذارد، هیچ؛ بین آدم و غیر آدم هم گاهی تفاوتی نمی بیند.ا
مامان: وای چه هاپوی خوشگلی!ا
رادین: مثل منه!!ا
بابا: تو میمون منی؟
رادین: نه من قورباغه ام!ا
مامان: پسرم چرا اینجوری می کنی؟
رادین: آخه من کرگدنم!ا
ااا
رادین در حالی که پایش را آورده است بالا که بند کفشش را ببندیم: بوووووو! بووووووو! (به زبان فیلی یعنی بند کفشم را ببند)ا
ااا
پی نوشت: فردا قرار است ببریمش سافاری. از آن به بعد معلوم نیست چه می شود.پی
را
Sunday, May 24, 2009
قندک و مامانش
امروز رفته بودیم پیاده روی و نهار هم در یکی از این رستورانهای خوشگل کنار پیاده رو خوردیم. به ما که خیلی خوش گذشت، ولی فکر کنم قندک و مامانش یک کمی رفتند تو اعصاب میز بغلی. اولش که مامانه از گارسن خواهش کرد سایه بان را باز کند، نکند رادونک آفتاب زده شود (از قیافه خانومه بعدش فهمیدیم که می خواسته است آفتاب بگیرد). بعدش هم که رادین حسابی سرحال آمده بود و مدام صورتش را می چسباند به صورت من و بغلم می کرد و هی می گفت: دوستت دارم و مامان هم جوابش را می داد و غش غش می خندیدند (قیافه خانومه از آن مدلهای "اه چه لوس" شده بود). آخرش هم که رادین خیلی به اشتها آمده بود و خودش هم می خواست غذایش را بخورد، تند تند غذایش را با یک دست می گذاشت روی چنگال و بعد با همان دست زیر چنگالی را که توی دست دیگرش بود می گرفت و می برد به دهنش. وقتی من و فربد هم هی تشویقش می کردیم که آفرین، چه پسر خوبی، بازم بخور دیگر برنگشتم قیافه خانومه را نگاه کنم!ا
ماجر
Friday, May 22, 2009
Thursday, May 21, 2009
اعلام استقلال: یک قدم به جلو
همیشه مادرم می گوید مشکلات بچه ها با خودشان بزرگ می شود. حالا حکایت آقا رادین ماست که در راستای بزرگ تر شدن یک هفته است که می خواهد "خودم، خودم" غذایش را بخورد و تا می خواهم کمکش کنم داد می زند "نه، اصلا"؛ تا وقتی که حواسش پرت چیز دیگری شود یا حوصله اش سر برود. در نتیجه علاوه بر انرژی که باید صرف غذا دادنش بشود، بعد غذا هم دو سه برابر تمیزکاری داریم! ا
راستی امروز خودش برای اولین بار جوراب پایش کرد. ا
داشت یادم می رفت، پریروز که خواستم کاپشن سبزش را تنش کنم، رفت کاپشن قرمزش را آورد و خودش پوشید و دم در منتظر ایستاد.دا
پی نوشت: دیروز که رادین جز چیپس حاضر نشد هیچ چیز بخورد، بابایی متوجه شد چرا مدتی است چیپس از سبد خرید خانوار ما (!) حذف شده است. دقیقا به همین دلیل پفک (یا به قول رادین چی توز) تقریبا یک کیلویی هم که به خواست رادین و توسط بابا خریده شده بود، ته یکی از کابینت ها گم و گور شد!ا
Tuesday, May 19, 2009
آها
آخ که من عاشق آن "آها" گفتنت هستم، وقتی دنبال یک چیزی می گردی و ناگهان پیدایش می کنی؛ آن موقع هایی که می گویی: "پس این کجاست؟ آها اینجاست، پیداش کردم"!ا
پی نوشت 1: متاسفانه دیر شده بود و نتوانستم امتحانم را به اینجا منتقل کنم، لطفا دعاهایتان را برای ترم بعد منظور بفرمایید. ا
پی نوشت 2: اینجا به صورت رسمی ورود خاله مریم را، که حق ویژه ای به گردن رادین دارد، به جمع کامنت گذاران پیدا خوش آمد می گویم (واقعیتش این است که تصمیم گرفتم از این به بعد خودم کامنت هایش را که برایم ایمیل می کند اینجا منتقل کنم. مگر اینکه خودش از اسمی که برایش انتخاب کردم خوشش بیاید و قبول زحمت کند).ا
Sunday, May 17, 2009
امتحان
من دوباره امتحان دارم، حدود دو هفته دیگر و هیچ هم آمادگی ندارم. دیروز که در حین درس خواندنم، رادین کنار من وول می خورد و حرف می زد و از سر و کول من بالا می رفت، به این فکر افتادم که باید به تعداد بچه ها به مادرها نمره اضافه تر بدهند. فقط هنوز تصمیم نگرفته ام چند نمره (احتمالا بعد از امتحانم می فهمم)!ا
ا
آموزش زبان
از دو هفته پیش شروع کردم چند تا کلمه انگلیسی بهش یاد بدهم. فکر کنم سنش مناسب باشد. کاملا هم فرق انگلیسی و فارسی را تشخیص می دهد و فکر نکنم قاطی کند. حالا ببینیم چطور پیش می رویم.ا
Friday, May 15, 2009
هدیه روز مادر
اینجا چند روز پیش روز مادر بود. مامانی رادین هم یک جفت گوشواره کادو گرفت. به رادین گفتم یکی را تو برام خریدی، یکی را بابا. گفت: "نخیر، هردوتاشو من خریدم". تا آخر شب هم هروقت یادش می افتاد، می آمد و می گفت: "هر دو تا گوشوارتو من رفتم اونجا خریدم"!ا
پی نوشت: یک زبان بازی شده است که خدا می داند. امروز آمده است صورتم را ناز می کند و می گوید: "تو مثل گلی". بابایش هم زود پرسید من چی، گفت: "تو هم مثل گلی"!ا
Thursday, May 14, 2009
دسکتبال
به نظرم می آید که قبلا درمورد شوتبال نوشته بودم؛ رادین به فوتبال می گوید شوتبال. حالا بعضی وقتها که با دست چیزی را پرت می کند یا دیروز که دمپایی های من را کرده بود توی دستهایش، می گوید "دارم دستکتبال می کنم". جالبش اینجاست که تا حالا کلمه بسکتبال را به کار نبرده است.ا
Subscribe to:
Posts (Atom)