و این خیلی وقتها یعنی بالا! حالا تصور کنید یک عدد رادین در حال پیچ و تاب و گریه غری شدید در بغل آدم که هی جیغ می زند: بالا، بالا و منظورش این است که بگذاریدم پایین! ا
Tuesday, August 19, 2008
Saturday, August 16, 2008
(سرسر (سرسره
امروز رفتیم سنترآیلند، جزیره ای تفریحی در جنوب تورنتو. بیشتر از همه هم به رادین خوش گذشت. دویدن توی چمن ها، کندن علف ها، غذا دادن به غازها، دیدن دلیا (دریا) و ... . فقط حیف که سرسره آنجا مدل تونلی بود و رادین نتوانست سوارش شود. چون عاشق ا"سرسر" است! ا
و اما سرسر؛ از وقتی یک ماه پیش در یکی از پاساژهای تهران، پله برقی را کشف کرده است، خودش آن را در رده سرسر دسته بندی کرده است. درنتیجه یکی از مشغولیتهای جدید ما بالا و پایین رفتن از پله برقی است! ا
Thursday, August 14, 2008
ابعاد
رادین هنوز تصور درستی از اندازه ها ندارد. مثلا امروز بعد از اینکه خریدهایی را که برایش کرده بودیم، در قسمت زیر کالسکه اش جا داد، خودش هم قصد داشت برود اون تو که با مصیبت قانعش کردیم جا نمی شود. گاهی همین کار را با اسباب بازیهایش هم می کند. راستی از کی اندازه ها مهم می شوند؟! ا
Monday, August 11, 2008
گصه
رادین عاشق گصه (قصه) است، به خصوص قبل از خواب. گاهی که خوابش نمی برد مجبوریم از زمین و زمان چرت و پرت ببافیم، چون تا ساکت می شویم دوباره می گوید: "گصه گصه". یک بار که بابایی دیگر به سیاستهای دولت و غیره رسید و رادین هنوز بیدار بود! سختیش این است که نمی گذارد از روی کتاب بخوانیم. یعنی دوست دارد، ولی خودش تصمیم می گیرد کتاب را ورق بزند و تا حالا من که نتوانسته ام یکی از کتابهایش را از اول تا آخر برایش بخوانم! ا
گیر کرد
حدود دو سه هفته پیش که رادین را بعد از حمام در کت حوله ای حمامش پیچیده بودم، ناگهان گفت "گیر کرد". منظورش دستش بود که توی آستین کت گیر کرده بود و نمی توانست درش بیاورد. از آن موقع این عبارت را خیلی می شنویم، چون از آنجایی که تمام مدت در حال پیچ و تاب خوردن است، مدام یکجایی هم گیر می کند، وسط میز و صندلی، زیر لحاف، وسط دست و پای دیگران و ...! ا
حالا امروز یک عبارت جدید بکار برد: پشت در بودیم که به بابایی گفت "وا کن". پسملی دارد حسابی راه می افتد.ا
Saturday, August 9, 2008
رادین در کانادا
و بالاخره رسیدیم. این طولانی ترین باری بود که این راه را آمدیم. البته از نظر زمانی ترانزیتمان کمتر از همیشه بود، ولی خوب مامان و بابای تنها بچه ای باشی که در طول پروازدوم فقط یک ساعت خوابید، کار آسانی نیست! وقتی رسیدیم، رادین خوب و من و بابایی خسته بودیم. ل
رادین در فرودگاه خاله اش را دید و از همان موقع خاله خاله ای راه انداخته است که بیا و ببین! و امروز چهارمین روز ما در سرزمین سبزی است که هوای گرمش جیره بندی است! ا
Sunday, August 3, 2008
آببازي
از وقتی پدرجون برگشته است، رادین هر روز آب بازی در حیاط دارد! درست موقع آب دادن باغچه ها می روند و نیم ساعت بعد خیس و آبچکان برمی گردند! گویا رادین با تک تک آبپاش ها یک سلام و احوال پرسی باید بکند. نمی دانم از پس فردا بدون این آب بازی ها چه باید بکنیم؟! دیروز که پدرجون گفت رادین برویم آب بازی، چنان دوید و پدرجون را بغل کرد و آخی گفت که تا شب کیف پدرجون کوک بود! ت
پی نوشت: نمی دانم، شاید تا پست بعدی چند روز فاصله بیفتد. به هر حال پست بعدی اولین ماجرای رادین در کانادا خواهد بود.ت
حساب دودوتا چهارتا
امروز صبح که داشتیم صبحانه می خوردیم، رادین تصمیم گرفت به جای همه چیز فقط پنیر بخورد! چون دستش به ظرف نمی رسید، رو کرد به بابایی و در حالی که قاشقش را نشان می داد گفت "بشین". خوب وقتی ما روی صندلی می نشینیم، قاشق هم روی پنیر می نشیند دیگر. راستی چرا ما آدم بزرگها اینقدر از لغتهای اضافه استفاده می کنیم؟! ا
Saturday, August 2, 2008
شیرین عسل
آخ که تو چقدر شیرینی! این روزها وقتی می خواهی از مامانی دلبری کنی، یکهو می آیی و درحالی که دست یا صورتم را ناز می کنی، می گی "نازی نازی"! گاهی هم می آیی و بغلم می کنی و یک "آخ آخ" هم می گی که باعث می شود مامان هم بگیرد و بچلاندت! تازه قهر کردن هم یاد گرفته ای (خدا می داند از کجا)؛ تا یک چیزی مطابق میلت نباشد یا خجالت بکشی، روی زمین چمباتمه می زنی و سرت را قایم می کنی و از زیر دستت هم گاهی نگاه می کنی که ببینی ما چه می کنیم!
ا
ا
پی نوشت: این اصلا به این معنا نیست که دیگر چنگ نمی اندازی، ولی خوب خیلی کمتر از قبل شده است. ا
Subscribe to:
Posts (Atom)
