Friday, September 23, 2016

آغاز سال نو

با شادى و اميد
...
ديشب كه داشتم اسم رادين را روى برچسب روى كتابها و دفترهايش مى نوشتم، به ياد روزهايى افتادن كه مانا براى من اين كار را مى كرد. همان موقع آوين آمد و بهش گفتم: كى بشه تو بخواى برى مدرسه؟
اونم پرسيد: بعد اسم منو رادين مى نويسه؟
ديدم رادين لبخند مى زند:)


كتابخوانها



نيم ساعت بعد


نكته جالب اين است كه از وقتى آوين زبان باز كرد، صورتيه رادين و آبيه آوين بوده است. يعنى هركدام سر جاى خودشان نشسته اند!

اتحاد قهرانه

Sunday, August 28, 2016

ديروز و فرداى دختر من

ديروز يعنى هر چه در گذشته بوده است، از زمانى كه حافظه اش به خاطر دارد تا چند دقيقه قبل.
فردا هم به كل يعنى بعدا، از بعد الان تا خدا مى داند كى.

مامان: بيا دخترم غذا بخور. 
آوين: ديروز خوردم!
مامان: پس بيا الان ميوه بخور.
آوين: فردا مى خورم!




Sunday, August 21, 2016

روز خوش، روز بدون حادثه است

دو ماه پيش پسركم از دوچرخه افتاد و چشمش متورم و كبود شد و خطر از بيخ گوشمان رد شد. ديروز هم بارفيكس جدا شد و سر و بينى اش به زمين خورد و بدترين خون دماغى كه ديده بودم، برايش پيش آمد. هر دو بار هم منجر به اورژانس رفتن و ... شد. امروز كه از كنار يك كارگاه ساختمانى مى گذشتم، اين شعار را ديدم و فكر كردم سر در خانه مان بزنم!

Sunday, August 7, 2016

Friday, August 5, 2016

پسرک من

در آن سنی است که آدم بین بچگی و نوجوانی گیر می کند؛ گاهی مثل یک آدم بزرگ حرف می زند و استدلال می کند و مثلا در مورد ساختارهای جامعه سوال می کند، گاهی مانند یک بچه شیطنت می کند و شکلک در می آورد و حتا  جلوی دیگران ممکن است کله معلق بزند. تنها چیزی که مهم است این است که در همه حالاتش نفس مامانش است. ا

Wednesday, August 3, 2016

يايا كوچولو

تولد يكسالگى رايا، عسل خاله، يا به قول آوين يايا.
و خاله اى كه بالاخره خودش را رساند💞

Sunday, July 24, 2016

دنياى خواهر و برادر

- رادين برام توپ صورتى ميخرى؟
- حالا چرا من بخرم؟
- آخه من پول ندارم!

Friday, July 22, 2016

خوشمزه خانم

بابايى محكم زد رو ترمز، تا يك ربع بعد داشت گزارش ميداد كه "بابا تساوت كرد"!

وقتى رسيديم به مقصد، جهت اطلاع ما خبر داد كه "من كفشامو دراومدم"! كفش كه پيشكش، جورابها هم كف ماشين بود.

تا صحبت از بيرون رفتن مى شود، با يك لبخند بزرگ مى دود كه "منو هم مى بريد؟"

رادين سر كلاس بود و بابايى خودكارش را برداشت كه چيزى بنويسد. زود درآمد كه "ا، چرا خودكار داداشم رو برداشتى؟" (البته توضيح نداد فقط خودم مى توانم!)

ازش مى پرسم رادين كجا خوابيده است؟ مى گويد "روى تخت ما"!!