Sunday, February 15, 2015

پاسخم ده به زبانى كه زبان من و توست

خيلى وقت است كه ديگر منظورش را به من مى فهماند. تا حالا در حد خوردن و نخوردن و خوابيدن بود، ولى امروز وقتى ديد من دارم جوراب پا مى كنم، جورابش را آورد و اشاره كرد كه پايش كنم!  ا
گاهى هم شروع مى كند باهات حرف زدن، با زير و بم و لحن كامل. حتا ممكن است لحن سوالى به خودش بگيرد. به قول بابايى فن بيانش ما رو كشته!ا

Saturday, February 7, 2015

مسابقه شطرنج

رادين ديروز رفته بود مسابقه شطرنج منطقه. تيم مدرسه شان اول شد و رادين هم در حد خودش، يعنى بدون زحمت و تمرين، خوب بود. ولى نكته جالب مدال بر گردن برگشتنش بود و چون يك امتياز از تيم دوم بالاتر بودند، به خاطر آوردن دو امتياز كاملا از نقش خودش در قهرمانى تيم راضى بود:)ا

تاتى تاتى

آوين حسابى راه افتاده است و تاتى تاتى مى كند. البته بعد از چند قدم خسته مى شود و چهار دست و پا مى رود يا بغل مى خواهد. ديدن راه رفتنش زيباترين صحنه هاى اين روزهاى ماست:)ا

Sunday, February 1, 2015

نخستين دوستم

وقتى بچه هاى دو دوست قديمى فقط پنج روز فاصله دارند... آوين و كيانا:)ا

Monday, January 19, 2015

هوادار تيم ملى

امروز رادين اين شكلى از مدرسه برگشت:ا
شاد از پيروزى ...ا
برده بودنشان اول حياط و فريادهايشان را در حمايت از تيم ايران زده بودند و بعد هم تماشاى بازى در سايت كامپيوتر و اتاق بازى. البته كلاسهاى پايين تر اينقدر تو سر و كله هم زده بودند كه پس فرستاده بودنشان به كلاس!ا







Saturday, January 17, 2015

راه حل عملى يك برادر خلاق

بايد يك صفحه بيخط را براى رادين خط كشى مى كردم تا داستانش را بنويسد (تكليف مدل جديد). بهش گفتم آوين را مشغول كند تا من بتوانم كارش را انجام دهم. ولى هر كارى مى كرد موفق نمى شد جلوى نق نق خواهرش را بگيرد تا اينكه ديدم شروع كرده است چهار دست و پا با آوين دوتايى اين ور و آن ور رفتن! كلى هم ذوق مى كردند!ا

Friday, January 16, 2015

آوين ديروز چند ثانيه بدون تكيه گاه ايستاد ... ا

Monday, January 12, 2015

داداش نگران

فكر مي‌كنيد اين روزها اسباب‌بازي محبوب آوين چي باشد؟ ماشين كوچولوهاي رادين. روي زمين عقب و جلوشان مي‌برد و فقط صداي ويراژ درنمي‌آورد. ديروز كه داشت ماشين‌بازي مي‌كرد براي رادين تعريف كردم كه برادر كوچك‌تر يكي از دوستانم با ما عروسك بازي مي‌كرد. رادين پرسيد: "بالاخره ماشين بازي كرد؟" و من بهش اطمينان دادم كه بله،‌ نگران نباش. خواهرت هم عروسك‌بازي خواهد كرد. خنديد و گفت: "آخه مو هم در نمياره، آدم نگران ميشه".ا
 
چند ساعت بعد شنيدم كه خيلي جدي دارد به آوين مي‌گويد: "من سن تو بودم هم راه مي‌رفتم هم حرف مي‌زدم. يك كم عجله كن ديگه"!ا

Saturday, January 10, 2015

سريال ادامه دار

شب آوين بد خوابيده بود و در نتيجه من هم نتوانسته بودم بخوابم. از آن طرف درست قبل از خواب، رادين يادش افتاده بود مشق خطش را ننوشته است و قرار شد صبح زودتر بيدارش كنم. درنتيجه صبح بعد از اينكه حاضر شد و صبحانه اش را آماده كردم، قرار شد بروم بخوابم! نيم ساعت بعد بابايى خنده كنان بيدارم كرد كه بپرسد كدام كيف رادين را بايد بفرستد! از مدرسه زنگ زده بودند كه وسط آن هيرى ويرى آقا كوچولو كيفش را عوض كرده و بعد هم آن را جا گذاشته است و كيف خالى را برده است!ا