Sunday, November 17, 2013
تلنگر
ديشب كه داشتم قبل از خواب چراغها را خاموش مى كردم (شبيه كتاب زويا پيرزاد شد) و قفل در را كنترل مى كردم، چشمم به كفشش افتاد. ديگر كفش بچه گانه نيست، كفش يك پسربچه است. رفتم بالاى سرش و در خواب بوسيدمش. گاهى باورم نمى شود كه با چه سرعتى عزيزان دلمان بزرگ مى شوند.
Wednesday, November 13, 2013
Tuesday, November 5, 2013
نشانهها
نمیدانید چه کار مفرحی است که نشانهها (همان حروف) را از روزنامه پیدا کنید و قیچی کنید و کلمه روی کاغذ بچسبانید. پیدا کردنش کار رادین است و بقیه را مامان جان انجام میدهد. همان مشق شب زمان ما خیلی بهتر بود. امان از تکنولوژی!ا
Sunday, October 27, 2013
اوج خلاقیت مادر و پسر
قصه از آنجا شروع شد که دو صفحه کپی داده بودند، یکی "آ" و دیگری "ا" و گفته بودند تزیینش کنید. من هم به رادین گفتم رنگش کند و چند تا گل و بلبل دور و برش بکشد که خوشگل شود. خیلی هم که به خودم فشار آوردم به ذهنم رسید میتواند با "آ" یک قایق بادبانی درست کند که چون رادین حوصله نداشت چند تا خط سیاه این ور و اون ورش کشید که مثلا قایق است! "ا" را هم فقط رنگ زد و وقتی گفتم حداقل دو تا گل بکش، دو طرفش دو تا گل چهارپر پیزوری کشید و والسلام. فردایش آمد و با خنده گفت که "نمیدونی بعضی بچهها چه کارایی کرده بودند، با ماکارونی یا تراشه مداد و ... تزیینش کرده بودند" و خلاصه کلی خندیدم که "ای وای آبرومون رفت"!ا
نتیجه این شد که وقتی قرار شد انار تزیین کنند (چون نشانه اے را یاد گرفتهاند؛ ربطش را شما متوجه شدید به من هم بگویید)، دوتایی اوج خلاقیتمان را بهکار بندازیم و این را امروز برد مدرسه (البته فقط انارش را):ا
Saturday, October 26, 2013
Monday, October 21, 2013
پارک موزه آب
دیروز بردنشان پارک موزه آب در خیابان یخچال. روز قبلش هم کلمه "آب" را یاد گرفته بودند. میگفت فواره داشت و یک عالمه درخت که میوه ازشان زده بود بیرون؛ خرمالو! سایبان داشته است و یکجایی برای غذا خوردن که دهنشان آب افتاده بود، ولی بهشان غذا نداده بودند. در مورد آب برایشان توضیح داده بودند و راههای صرفهجویی در آب. گفته بودند اینجا در قبل آب بوده است و الان نیست که نمیدانم یعنی چه. بعد هم که برگشته بودند مدرسه یک کیک به شکل قطره آب برایشان سفارش داده بودند. این ماجراها پس از تلاش فراوان مامان و در چند مرحله از راوی درآمد!ا
Saturday, October 19, 2013
خبرهای خوب
خبرهای خوب از این قرار است:ا
- رادین بدون مشکل مشقش را انجام میدهد و خودش مدل زود، تند، سریع را ترجیح میدهد
- رادین با تمایل خودش شبها زود میخوابد و لازم نیست بهش اصرار کنم
- رادین خیلی مدرسهاش را دوست دارد و کلی بهش خوش میگذرد
Friday, October 11, 2013
فصل سرماخوردگی
ما دستهجمعی سرما خوردیم و هنوز هم سرما خورده هستیم و یکی بهتر میشود، اون یکی بدتر میشود و ... . ولی خوب جریان زندگی بدون در نظر گرفتن حال ما ادامه داشته است و در این مدت جلسه اولیا و مربیان شرکت کردم (از شدت استقبال اولیا شوکه شدم!)، بچهها را برای روز کودک بردند پارک قیطریه و بعد هم فرهنگسرای ملل فیلم دیدند و آخرش هم رقصیدند! رادین کلاس بسکتبال میرود که در فرصت مناسب باید کامل درموردش مینویسم. در ضمن شنیدهها حاکی است که رادونک ما در سرویس (حداقل) شیطانی میکند. اینجور که معلوم است خجالتش کاملا ریخته است!ا
Monday, September 30, 2013
جلسه مدرسه
خیلی جلسه جالبی بود. در کل 13 نفر در کلاس هستند و برنامههایشان هم متنوع است. نحوه آموزش به کل تغییر کرده است و انگار ما مال همان عصر دایناسورهای مورد علاقه رادین باشیم. حتا "ه" هم دیگر همیشه "ه" نیست و گاهی " ِ" است! کتاب فارسی به دو کتاب بخوانیم و بنویسیم تقسیم شده است و با لوحنویسی و آموزش نگارهها که نمیدانم چیست شروع میشود و بعد به نشانهها (همان حروف زمان ما) میرسد (یعنی وقتی گفتند 32 نشانه داریم من نتیجه گرفتم منظورشان حروف الفباست)!!ا
دو کلاسی که برایم جای سوال داشت، پژوهش و فلسفه کودکان بود. کلاس پژوهش که خیلی مرا یاد کارگاه یک روزهای که رادین در کانادا گذرانده بود، انداخت. یک ماهی در مورد موضوعهای مختلف صحبت میکنند و بعد بچهها چند گروه میشوند و یک موضوع را برای پژوهش انتخاب میکنند. اسفندماه مدرسه جشنواره پژوهش دارد که قرار است تک تک بچهها در مورد کاری که کردهاند، صحبت کنند. متاسفانه معلم فلسفه نیامده بود، ولی گفتند که هدف از کلاس خوب فکر کردن و خوب بیان کردن است. حالا قصد دارم خودم جداگانه بروم و این معلم و معلم نقاشی را ببینم. چون همیشه این نگرانی را داشتم که سیستم تدریس نقاشی اگر مانند زمان ما باشد، خلاقیت بچهها را کامل از بین میبرد و بهنظرم رادین هم نقاشیاش بد نیست و حیف است که خراب شود. راستی کلاس زبان هم خوب بود، بچههای پیش و دو کلاس اول را در سه سطح تقسیم کرده بودند و رادین هم در بالاترین کلاس است. امیدوارم آنقدر خوب باشد که حجم کار زبان خارج از مدرسهاش را بتوانم کم کنم. لهجه معلم که خوب بود و ازش خواستم روی لهجه اصیل فارسی رادین هم کار کند! برایم جالب بود که سر کلاس زبان یکی از دو بچه شیطان کلاس است! راستی دو روز ورزش دارند که یک روزش را میروند ورزشگاه و خیلی از این بابت بچهها هیجانزدهاند. صبحانه و نهار را در مدرسه میخورند و قرار شد میانوعده را هم برنامه بدهند که مادرها یکجور بدهند و سر یک زنگ تفریح سر کلاس بخورند. چون فعلا هیچ کدامشان خوراکیهایی را که میبرند، نمیخورند (من درد مشترکم!). هفت زنگ 50 دقیقهای دارند و بیشتر روزها بعد صبحانه میروند اتاق بازی که فوتبال دستی و میز پینگپونگ دارد. لگو (از سال سوم میشود رباتیک) و شطرنج هم جزو کلاسهایشان است. خوشبختانه رادین خیلی خوب جا افتاده است و بهجز ساعت زود سرویس، که آن هم حل شدنی نیست، مشکلی ندارد (زبانم لال، روم به دیوار!).ا
ا
پینوشت: بعضی مادرها خیلی گیرهاند. یک ایرادهایی میگیرند که حتا آدم یادش نمیماند فردایی بنویسد! ا
Saturday, September 28, 2013
هیجانهای اول کار
چه عشقی دارد شبها کیف جوجکم را بستن. جلد کردن کتابها، برچسب نام، چک کردن دفتر یادداشتهای روزانه (یک دفترچه چاپی که معلم هر چه را بخواهد به پدر و مادرها بگوید، در آن مینویسد) و ... . راستی فردا اولین جلسه ملاقات با معلم و معلم زبان است و من هنوز آنقدر هیجانزدهام که هیچ برای وسط روز بودنش غر نمیزنم!ا
پینوشت: اگرچه به اندازه ما دفتر ندارند، ولی تعداد کتابهایشان بیشتر است و کیفشان خیلی سنگین میشود. البته میتوانند کتابها را در مدرسه بگذارند، ولی فعلا رادین دلش نمیآید! ا
Subscribe to:
Posts (Atom)

