Tuesday, April 29, 2008

انتخاب

رادين خيلي وقت است كه حق انتخاب كردن را تمرين مي‌كند. چند ماهي مي‌شود كه وقتي چيز خاصي را مي‌خواهد امكان ندارد با هيچ چيز ديگر عوضش كرد. حالا قضيه به بوفه‌اش رسيده است. دو هفته‌اي مي‌شود كه گاهي خودش دست آدم را مي‌گيرد و مي‌برد اتاقش. بعد به بوفه اشاره مي‌كند و دستهايش را بالا مي‌آورد كه يعني بغلم كن برويم اون جلو. بعد هم بايد كلي آنجا بمانيم تا اول عكسهاي خودش را نشان بدهد و ذوق كند كه "ن" (اولي ني‌ني بود، بعد شد ني،‌حالا هم خلاصه كرده به ن)،‌ و بالاخره يك يا دو اسباب‌بازي انتخاب كند و راضي شود كه برگرديم!‌آ
براي اينكه هر شب مجبور نباشم كل بوفه را دوباره بچينم،‌ قانون گذاشته‌ام كه هر بار قبلي‌ها را هم سرجايش بگذاريم. كاملا هم از طرف رادين اين قضيه پذيرفته شده است!‌ چه پسمل چيزفهمي دارم (بوسسسسسسسسسسس)!‌آ
پي‌نوشت: من نمي‌توانم شكلكهاي اسمايلي را فعال كنم،‌ نه اينجا و نه در ايميل ياهو. گفتم اسمايلي يادم افتاد به لب و لوچه رادين. وقتي بغض مي‌كند لبش درست عين اسمايلي ناراحت مي‌شود،‌ همان قدر منحني‌اش به پايين برمي‌گردد! آ

Monday, April 28, 2008

قد و قواره رادين

چرا هر كس عكس تكي رادين را مي‌بيند، تصورش خيلي گنده‌تر از خود رادين است؟ فكر كنم چون بيشتر حالت يك مرد كوچك را دارد تا بچه، براي همين وقتي در عكسي تنهاست، همه فكر مي‌كنند بچه درشتي است. شايد هم مثل خاله‌اش است كه الان همه عكس‌هاي بچگيش تپلي است،‌ ولي تا جايي كه ما يادمان مي‌آيد، ‌لپ مپ خبري نبود. آ
حالا دفعه ديگر كه بردمش دكتر، وزن و قدش را اينجا مي‌نويسم. آخرين دفعه كه سر دكتر چنان بلايي آورد كه از خير اندازه‌گيريش گذشت! آ

بازكننده بندها

مدتي است رادين در هر صندلي بندداري كه نشسته باشد،‌ با كمي تقلا خودش را آزاد مي‌كند. اين كارش علاوه بر اينكه خيلي خطرناك است (چون خطر سقوط دارد)،‌ كلي هم دردسرساز شده است. به‌تازگي اين كار را به صندلي ماشين هم تعميم داده است و براي اين ديگر بايد يك فكر اساسي كرد. چون مي‌شود حالا روي صندلي غذاخوري تنهايش نگذاشت يا وقتي خواست درش بياوريم، ولي وسط ترافيك وقتي خودش را از صندلي ماشين درمي‌آورد،‌ واقعا نمي‌دانيم چه بايد بكنيم. ا
آخر تا حالا همچين چيزي ديده بوديد؟ نمي‌دانم مرا به ياد كدام برنامه مي‌اندازد. شايد ديدنيها بود كه زماني جالب‌ترين برنامه هفته در تلويزيون بود (يادش به‌خير). خلاصه يك شعبده‌بازي بود كه هر بندي را مي‌توانست باز كند. حالا ما هم يكي داريم (ديويد كاپرفيلد كه نبود؟!) آ

سلام به هواي گرم

من خيلي جدي دارم سخنراني مي‌كنم! آ

گربه‌ها

خاله رورو شكايت كرده است كه چرا از ماجراهاي پدر و پسر نمي‌نويسم. يكي از بازيهاي فربد با رادين گربه‌بازي است. اين البته اسم من‌درآوردي كشتي است. خودش مي‌شود گربه پدر و رادين هم كه گربه پسر و شروع مي‌كند به چرخاندن و بالا و پايين كردن گربه پسر. حسابي كه به‌وجد آوردش و شيطنتش را بيدار كرد، مي‌گويد خوب ديگر بسه، برو پيش گربه مامان!‌آ
امروز صبح هم كه ماجرا داشتيم. فربد حسابي مريض شده است و مجبور شده است خانه بماند. براي اينكه رادين هم نگيرد سعي مي‌كرد خيلي نزديكش نشود. از اين طرف رادين هم كه مي‌ديد بابايش خانه است هي مي‌خواست برود بغلش و بابايي كه مي‌گفت پيش من نيا مي‌زد زير گريه. خلاصه صبح خيلي فرح‌بخشي بعد از شب سخت ديشب بود (گربه پدر كه خيلي حالش بد بود و گربه پسر هم كه مماخش گرفته بود و نمي‌توانست در خواب شير بخورد و هي گريه مي‌كرد). آ

چسبونكي

اين روزها وابستگي رادين به من خيلي بيشتر شده است (البته هيچ چيز و هيچ كس با "دده" نمي‌تواند مقابله كند،‌ كافي است يكي بخواهد ببردش بيرون، با چنان آرامش و لبخندي با من باي باي مي‌كند كه بيا و ببين). نصف اوقات كه با هم هستيم، يا دستش در دست من است يا مثل اين گياهان چسبونكي به من آويزان است. از همه بانمك‌تر وقتي است كه يك دستم بند است و ناگهان محبت رادين گلوله مي‌شود و مي‌خواهد بيايد بغلم و مجبورم با يك دست بكشمش بالا. زود با دستهايش مي‌چسبد به من و مثل يك بقچه ازم آويزان مي‌ماند تا دستم بالاخره آزاد شود و درست بغلش كنم! آ
اين كارهايش ممكن است گاهي يك كم كلافه‌ام كند، ولي برآيندش در كل لذت‌بخش است. آ
پي‌نوشت: من هم از اين عشق رادين به گشت و گذار خوب استفاده مي‌كنم. سراغ هر چيزي رفته باشد،‌ كافي است صدايش كنم كه " بيا بريم، من رفتم" كه دوان دوان و سراسيمه خودش را برساند مبادا جا بماند!‌آ

Sunday, April 27, 2008

واچوكستن

اولين چيزي كه رادين توانست ازش بالا برود، تخت ما بود. بعد هم كه بهش ياد داديم براي پايين آمدن به پشت برگردد كه زمين نخورد. دو سه روز است كه براي واچوكستن از مبل ال هال هم راهي پيدا كرده است. مي‌رود قسمت 90 درجه ال و يك پايش را يك‌طرف مي‌گذارد و دو دستش را روي ضلع ديگر و بعد خودش را بالا مي‌كشد. البته بايد خيلي مراقبش بود كه ناگهان از پشت نيفتد. ولي چنان تيز و فرز اين كار را مي‌كند كه معمولا وقتي رسيد بالا ما بهش مي‌رسيم! آ
پي‌نوشت: واچوكستن به گويش گيلكي يعني بالا رفتن كه خيلي به‌نظرم حس كلمه به اين كار رادين بيشتر مي‌آيد تا معادل فارسيش! آ

آسانسور

فعلا يكي از جالب‌ترين سرگرمي‌هاي رادين و البته ما ابراز احساسات رادين در آسانسور است. به محض اينكه وارد آسانسور مي‌شود، مي‌رود جلوي آينه قدي داخل آسانسور و شروع مي‌كند دست زدن و پا كوبيدن و خنديدن و گاهي هم جيغي از سر خوشي. فكر كنم تمام طبقات صدايش از داخل آسانسور شنيده شود!‌ البته جاي انگشتهايش هم خيلي وقت‌ها يادگاري روي آينه مي‌ماند. آ

Friday, April 25, 2008

امان از دست اين حساسيت

بعد از حساسيت شديد من در هفته گذشته، حالا نوبت پسر كوچولوي ماست. ديشب نه خودش توانست بخوابد نه ما،‌ بس‌ كه مماخ كوچولويش مي‌گرفت و با گريه از خواب بيدار مي‌شد. من ديشب متوجه نكته عجيبي شدم. مثل اينكه بچه‌ها نمي‌دانند كه مي‌توانند از دهان هم نفس بكشند، چون رادين كه ديشب همه‌اش زور مي‌زد از بيني نفس بكشد. اگر بهتر نشود بايد ببرمش دكتر. آ

باز هم حكايت برس

ديشب بعد از شام نشسته بوديم توي هال و داشتيم تلويزيون تماشا مي‌كرديم. رادين را هم نخوابانده بوديم و داشت با لباس خوابش تمام هال را برايمان تي مي‌كشيد! يكهو برسي را كه داشت باهاش بازي مي‌كرد برداشت و آمد شروع كرد به برس زدن موهاي من. آنقدر اين كارش قشنگ بود كه بي‌اختيار احساساتي شدم. به فربد گفتم باورت مي‌شود اين همان فندق خودمان است كه اين‌قدر بزرگ شده است؟ البته چون برس را پشت و رو گرفته بود،‌ بابايي مجبور شد برس را برايش بچرخاند كه مجبور نباشد برس را داخل موهاي من فرو كند! آ
در ضمن يكي از اسباب‌بازي‌هاي جديد آقاگلك ما،‌گيره‌هاي سر من است كه نمي‌دانم چه بلايي سرش مي‌آورد كه ايكي ثانيه كج و كوله مي‌شود. تا حالا سه تا تلفات داده‌ام (مورد توجه خاله رورو كه ميزان دلبستگي من به گيره‌هاي سرم را مي‌داند)! آ
پي‌نوشت: فندق كه معرف حضور همه هست؟ اسم رادين خودمان تا قبل از به‌دنيا آمدن بود! آ