براى آوين پرستار گرفتم و هنوز در مرحله آزمايشى هستيم. ديروز بين شيفت من و مامان فاطى يك كم فاصله مى افتاد و رادين مسئول نظارت بر اوضاع شد كه البته چون خواهرش خواب بود، خيلى كارش سنگين نبود. ده دقيقه نگذشته بود كه رادين زنگ زد و با صداى يواش گفت: مامان، دستشويى دارم. گفتم خوب برو عزيزم. گفت: آخه گفتيد تمام مدت مراقب آوين باشم D:
Wednesday, September 9, 2015
Thursday, September 3, 2015
حرف حساب
رادين كه از كلاس شنا آمد، گفت آقاى شنا گفته است كه از آن وسيله ها كه شبيه نى گنده است و براى نفس كشيدن زير آب استفاده مى شود برايش بگيرم كه روى استيل دستش كار كند. البته اسمش را گفت، ولى چون سخت بود هر دو يادمان رفته است! اين هم مكالمه بعدش:
مامان: حالا بدون اون نميشه؟ اين همه آدم كرال ياد گرفتن بدون اون. اين معلمها هم همه اش خرج تراشى مى كنند.
رادين: شما معلم شناييد؟ نيستيد كه! شما مهندس عمرانيد، الان شما بگيد سد رو با سيمان بسازند، آقاى شنا بگه سيمان لازم نيست، سنگها رو روى هم همينجورى بذاريد، چى ميشه؟ سد خراب ميشه. همانطور كه الان استيل شناى من خراب ميشه!
Sunday, August 30, 2015
نخستين عروسك بازى
آوينك تا حالا با توجه به داشتن برادر بزرگتر بيشتر به توپ بازى و حتا ماشين بازى تمايل نشان داده بود. ولى دو روز خودش يكى از عروسكهايش را برداشت و پوشك هم آورد و بعد از اينكه ديد خودش نمى تواند ببنددش، آورد براى من كه كمكش كنم. يك ساعت بعد هم يك عروسك ديگر را روى پايش گذاشته بود و از زير پستونك پيش پيش مى كرد!
Thursday, August 27, 2015
شيطونك
البته تمام اين كارها را با چنان قيافه جدى انجام مى دهد كه آدم به خودش شك مى كند!
پى نوشت: وقتى من مشغول نوشتن اين متن بودم، آوين داشت روى دكوراسيون خانه كار مى كرد!
Monday, August 24, 2015
Saturday, August 22, 2015
Monday, August 10, 2015
يك قدم مانده به خاله شدن
ديدن خواهركم در يك قدمى مادر شدن بهترين لحظه سفر تا الان بود. الان بچه ها مشغولند با عوالم خانه خاله رفتن و مامانشان هم بيصبرانه منتظر شروع خاله بازى:*
رادين خيلي بابت آمدن دخترخاله هيجان زده است و آوين هم فقط فكر مى كند خاله اش خيلى چاق استD:
Friday, August 7, 2015
اعصاب آهنين سيرى چند؟!
قشنگ دنباله روى "آدا"ست دخترك. گاهى خيلى بانمك و يا احساس برانگيز است ولى نه هميشه! مثل ديروز كه وسط فروشگاه يك پسر هشت ساله براى سرگرم كردن خودش حركات و صداهايى كه بى شباهت به رقص سرخپوستى نبود، درمى آورد و خواهرك هيجان زده اش هم از داخل كالسكه باهاش همراهى مى كرد!
مامان و بابا؟ سعى مى كردند وانمود كنند آدمهايى خونسرد و پيرو اين مكاتب تربيتى "بچه هر چه دلش خواست" هستند. عالمى دارد اين احوال هم! احتمالا سالها بعد دلمان براى اين جنگولك بازى ها خيلى تنگ خواهد شد و اين خودش آرامش بخش است D:
Tuesday, August 4, 2015
Sunday, August 2, 2015
يك روز معمولى
رادين مشغول تماشاى كارتون بود كه آوين تلويزيون را خاموش كرد. رادين سرش داد زد، آوين گريه كرد. رادين خواست نازش كند، آوين جيغ زد. رادين زد زير گريه كه ديگر من را دوست ندارد. مامان بالاخره مجبور شد بيايد وسط و هر دو را بغل كند.
Subscribe to:
Posts (Atom)




