شب آوين بد خوابيده بود و در نتيجه من هم نتوانسته بودم بخوابم. از آن طرف درست قبل از خواب، رادين يادش افتاده بود مشق خطش را ننوشته است و قرار شد صبح زودتر بيدارش كنم. درنتيجه صبح بعد از اينكه حاضر شد و صبحانه اش را آماده كردم، قرار شد بروم بخوابم! نيم ساعت بعد بابايى خنده كنان بيدارم كرد كه بپرسد كدام كيف رادين را بايد بفرستد! از مدرسه زنگ زده بودند كه وسط آن هيرى ويرى آقا كوچولو كيفش را عوض كرده و بعد هم آن را جا گذاشته است و كيف خالى را برده است!ا
Saturday, January 10, 2015
شنبه هاى پرمشغله
شنبه ها سختند. بعد دو روز به دل خود بودن (تا حد امكان البته!)، صبح پا شدنش به جاى خود، راه انداختن يك بچه خوابالود، جدا كردن يك بچه گريان از خودت، انبوه كار بعد از دو روز تعطيلى، ... از طرف ديگر. شام را ديگر كجاى دلم بگذارم؟!ا
پي نوشت: ا
خاله روشنك؛ يك گارفيلد شده سه تا!ا
هليا؛ شام، شام؟!!!! ا
Wednesday, January 7, 2015
حكايت مدرسه
اين مدرسه هم حكايت عجيبى است. نسبت به زمان ما مهمانى است؛ خوشبختانه از سخت گيرى كه خبرى نيست و انواع موضوعات جالب هم به عنوان درس دارند. ولى احساس دانش آموزان مثل اينكه ربطى به محتويات ندارد و فقط به ماهيت برمى گردد. رادين ديشب داشت مى گفت اون چه آدم بدجنسى بوده است كه اولين بار مدرسه را درست كرد. مى خواست بچه كوچولوهاى نازنين خوش نگذرانند. بعد هم خيلى جدى از پدرش پرسيد كه نمى شود خانه بماند و معلم خصوصى همه چيز را يادش بدهد. تازه معلم هم اگر سردرد داشته باشد، زنگ مى زند و نمى آيد؛ مجبور نيست برود سر كار!ا
كشف شيشه
اين روزها آوين دنبال رد كردن دستش يا يك وسيله از شيشه است. يك چيزى را مى گذارد روى طبقه پايين ميز و از بالاى شيشه روى ميز بهش خيره مى شود يا حتا دستش را براى برداشتنش دراز مى كند كه مى خورد به شيشه. پريروز هم رفته بود زير ميزشيشه اى آشپزخانه و سعى داشت دستش را به نمكدان روى ميز برساند!ا
Saturday, January 3, 2015
طوطى خانم كاستافيوره
اگر اهل تن تن خواهدن باشيد، حتما يادتان هست كه جواهرات خانم كاستافيوره را ندزديده بودند و طوطيش برده بود قايم كرده بود. حالا حكايت طوطى كوچولوى ماست. پستونكش بعد از كلى گشتن داخل ساك شناى داداشش پيدا مى شود و روان نويس من را با خودش مى برد! فعلا هم سطل روى ميز نهارخورى است، چون ديروز كفشهاى خودش و اسباب بازى رادين را انداخته بود آنجا!ا
Wednesday, December 31, 2014
چسبونكى هاى من
جايى خواندم كه از سن آوين ممكن است وابستگى به يك اسباب بازى يا پتو يا ... زياد شود و اين حتا به اينكه بچه به تخت خودش عادت كند، كمك مى كند. فقط نمى دانم چرا در مورد هيچ كدام از بچه هاى من صدق نمى كند. آ چرا، يادم افتاد. من!!ا
Sunday, December 28, 2014
بمب در خانه
رفته بوديم مسافرت زمستانى در يك جاى گرمسير. خيلى خوش گذشت. قرار بود دسته جمعى تر باشد، ولى خاله جون و عمو نيما نتوانستند بيايند. ملتا و پدرجون بودند و دايى شهريار. اولين شن بازى آوينك، حال كردن هميشگى رادونك در ساحل، استراحت بعد دور تند چند وقت اخير، با هم بودن و آخرش هم مريضى براى اينكه خوشى از حد نگذرد! ا
نتيجه، خانه اى است كه بمب داخلش تركيده است انگار.ا
Thursday, December 25, 2014
Wednesday, December 3, 2014
مشغوليت خانوادگى
مى خواستم بنشينم و سريال ببينم. يك كتاب تبليغاتى دادم دست آوين كه باهاش بازى كند. بيشتر از اينكه پاره كند، دوست دارد لوله اش كند. يك ربعى گذشته است و آوين همچنان سعى دارد نصف كتاب را لوله كند. چرا نصف كتاب؟ چون رادين دارد تند تند نصف ديگرش را پاره مى كند تا از اين فعاليت جذاب عقب نماند! البته آوين كم سر و صدا تر است، چون فقط هرازگاهى ذوق مى كند، ولى رادين آگهى ها را هم با صداى بلند برايم مى خواند. خيلى سريال حاليم شد!ا
Subscribe to:
Posts (Atom)
