رادين اول بهمنماه 1385 معناي زندگي من و پدرش را وسعت داد. آغاز اين وبلاگ به مناسبت يكسالگي او بود و اينك با پيوستن آوين به ما، زندگي ما و وبلاگ خاطراتمان كامل خواهد شد
وقتى هنوز خاله جون بود، گاز فشان (دندان فشان) يا همان جشن دندان درآوردن برايش گرفتيم. تا حالا عكسش را نگذاشته بودم كه عكس دندان فشان رادين را هم بگذارم. ترسيدم اين پست هم برود پيش آنهايى كه ننوشتم!ا
در ضمن از توى اسباب هاى جلويش آمپول را برداشت. فعلا قصد دارد دكتر شود؛)ا
رادين خيلى درست داشت خاله اش را بياورد مكان محبوبش، شهر كتاب. درنتيجه در آخرين روز سفر خاله جون آمديم شهر كتاب. آوين را در آغوش گذاشتم و كلى كيف كرد. الان هم من و آوين در كافى شاپ روبرو هستيم، آوين روى پاى من خوابش برده است و خاله و رادين دوباره برگشته اند داخل براى دور نهايى! ا
ساعت ٨:١٥ شب است، تقريبا از حال رفته ام. دور و بر را محصور كرده ام تا آوين نتواند دور شود. دارم نگاهش مي كنم كه خلاف جهت من دارد مى رود. سينه خيز تند و سريع. مى رسد به مبل، دستش را به مبل مى گيرد و روى زانويش مى نشيند. حالا كف پاهاى كوچولويش را هم به خوبى مى بينم. انگشت شستش را توى دهنش كرده است و به دور و بر نگاه مى كند. سرش را برمى گرداند و مرا مى بيند. انگار اين دو سه دقيقه يادش نبوده است كه من اينجام. مى خندد و راه رفته را برمى گردد. حالا دستش را به مبلى كه من رويش دراز كشيده ام مى گيرد و دارد بلند مى شود. صورتش ديگر كنار صورت من است. خوشحالى مى كند. مى روم كه بغلش كنم.ا
آوين از الان قاتل دفتر و كتاب رادين است! در ضمن خيلى زود و با تمام قوا در حال پيشروى در قلمرو داداشى مى باشد!
Monday, October 13, 2014
پس از يك سفر خوب و درازمدت همراه با مامان بزرگ و بابابزرگ و يك هفته به يادماندنى با خاله جون و عمو جون و ديدن چند دوست قديمى، همه چى به روال خودش برگشته است؛ البته با آوينك وروجك تر:)ا
الان رادين رفته است كه بخوابد و بابايى دارد برايش داستان مى خواند. آوين هم دارد دور و بر من مى چرخد و اگر بخواهم دقيق بگويم دارد روروئكش را به سمت تلويزيون هل مى دهد و حسابى به نفس نفس افتاده است!ا