Monday, October 27, 2014
همين الان
ساعت ٨:١٥ شب است، تقريبا از حال رفته ام. دور و بر را محصور كرده ام تا آوين نتواند دور شود. دارم نگاهش مي كنم كه خلاف جهت من دارد مى رود. سينه خيز تند و سريع. مى رسد به مبل، دستش را به مبل مى گيرد و روى زانويش مى نشيند. حالا كف پاهاى كوچولويش را هم به خوبى مى بينم. انگشت شستش را توى دهنش كرده است و به دور و بر نگاه مى كند. سرش را برمى گرداند و مرا مى بيند. انگار اين دو سه دقيقه يادش نبوده است كه من اينجام. مى خندد و راه رفته را برمى گردد. حالا دستش را به مبلى كه من رويش دراز كشيده ام مى گيرد و دارد بلند مى شود. صورتش ديگر كنار صورت من است. خوشحالى مى كند. مى روم كه بغلش كنم.ا
Sunday, October 26, 2014
خاله و خواهرزاده ها
دنيايى دارند براى خودشان! حيف كه كنار هم بودنشان كوتاه است و به سرعت باد هم مى گذرد. ا
Friday, October 24, 2014
نه ماهگى
فردا آوين نه ماهه مى شود. ا
سه هفته پيش دو دندان جلويش نيش زد و حالا بالاخره درآمده اند. ا
ديروز هم مبل را مى گرفت و مى ايستاد. دخملكم دارد بزرگ مى شود.ا
Wednesday, October 15, 2014
مشكلات داداشى
آوين از الان قاتل دفتر و كتاب رادين است! در ضمن خيلى زود و با تمام قوا در حال پيشروى در قلمرو داداشى مى باشد!
Monday, October 13, 2014
پس از يك سفر خوب و درازمدت همراه با مامان بزرگ و بابابزرگ و يك هفته به يادماندنى با خاله جون و عمو جون و ديدن چند دوست قديمى، همه چى به روال خودش برگشته است؛ البته با آوينك وروجك تر:)ا
الان رادين رفته است كه بخوابد و بابايى دارد برايش داستان مى خواند. آوين هم دارد دور و بر من مى چرخد و اگر بخواهم دقيق بگويم دارد روروئكش را به سمت تلويزيون هل مى دهد و حسابى به نفس نفس افتاده است!ا
Friday, October 3, 2014
Saturday, September 27, 2014
Saturday, September 13, 2014
به دليل خواب آلودگى، اين نوشته تيتر ندارد
بابايى سرما خورده است و در اتاق رادين خوابيده است و به جايش رادين پيش من و آوين مى خوابد. تمام شب بايد مراقب باشم او به آوين نخورد و كله سحر هم بايد اين يكى را جمع كنم كه هى با دست به داداشش مى زند كه آخ جون صبحه، بيا بازى!ا
وقتى مى بيند صبح شده است و از جايش درمياورمش، چنان ذوقى مى كند!ا
Subscribe to:
Posts (Atom)




