Tuesday, May 6, 2014

نخستين پيشرفت ها

آوين كم كم گردنش را مى گيرد. در اين سن خيلى تغييرات بچه ها به چشم مى آيد. ديروز كه جورابش را پايش كردم و ديدم كوچك شده است، يادم آمد كه برايش بزرگ بود. هنوز سه ماه نشده آدم يادش مى رود كه چقدر اين فرشته ها موقع تولد نقلى هستند:)ا

Monday, May 5, 2014

يك عصر بهارى

كوچولويه لم داده است رو صندليش و سعى دارد دستهايش را كه مامان بدجنسش در دستكش پوشانده است، بخورد! هر از گاهى هم يك صدايى از سر رضايت در مى آورد. بزرگه هم دارد در اتاقش بازى مى كند و منتظر است فيلم من تمام شود تا اول برايش ديكته بگويم و بعد حافظه بازى كنيم. قرار شده است روزهايى كه كار زياد نداريم، با هم بازى كنيم؛ لگو، حافظه يا چيزهايى شبيه آن. امسال چهار ماه و يا آنطور كه خودش حساب كرده است ١٢٤ روز تعطيل است. پيشنهادى براى جلوگيرى از خل شدن خودش و خودم نداريد؟!ا

يك صبح تعطيل بهارى

Tuesday, April 29, 2014

يه پسر دارم تا نداره

با بابا و مامان بزرگش رفته بودند كافى شاپ. قبلش از پولهايش برداشت كه خريد كند. وقتى برگشتند، تا در را باز كردم، هديه ام را گرفتم:*ا

Monday, April 21, 2014

وقتي خودش تصميم مى گيرد

آوين را از روى تشك عروسك دارش برداشتم، اوقاتش تلخ شد و شروع كرد به گريه. برگرداندمش سر جايش، خنديد!ا


Tuesday, April 15, 2014

يكى از لحظه هاى زيباى من

الان كنار من روى تخت خوابيده است. موقع خواب دست هاى كوچولويش را بالا مى برد. كمى لاى چشمهايش را باز كرده است، لبخند مرا مى بيند. به من لبخند مى زند و دوباره خوابش عميق مى شود. ا

تعطيلات نوروز خود را چگونه گذرانديد!


آوينكم، از امروز بايد چند ساعتى بگذارمت. مى دانم پيش مانا جايت امن است، فقط من دلم خيلى تنگ مى شود:( ا
سعى مى كنم زود بيايم!ا

يك رازدار واقعى

رادين امروز تا من را ديد گفت: ما در كلاس زبان يك راز داريم. پرسيدم چيه و جواب داد كه نمى تواند بگويد چون يك راز است. قبول كردم، ولى باز خودش گفت: فقط يك كمش را مى گويم. ما براى آخر سال داريم يك كارى مى كنيم، ولى نمى گم چيه. من اونجا يك ميمون هستم؛ خودتون بايد حدث بزنيد!!ا

Wednesday, April 2, 2014