Monday, May 5, 2014
Tuesday, April 29, 2014
يه پسر دارم تا نداره
با بابا و مامان بزرگش رفته بودند كافى شاپ. قبلش از پولهايش برداشت كه خريد كند. وقتى برگشتند، تا در را باز كردم، هديه ام را گرفتم:*ا
Monday, April 21, 2014
وقتي خودش تصميم مى گيرد
آوين را از روى تشك عروسك دارش برداشتم، اوقاتش تلخ شد و شروع كرد به گريه. برگرداندمش سر جايش، خنديد!ا
Tuesday, April 15, 2014
يكى از لحظه هاى زيباى من
الان كنار من روى تخت خوابيده است. موقع خواب دست هاى كوچولويش را بالا مى برد. كمى لاى چشمهايش را باز كرده است، لبخند مرا مى بيند. به من لبخند مى زند و دوباره خوابش عميق مى شود. ا
يك رازدار واقعى
رادين امروز تا من را ديد گفت: ما در كلاس زبان يك راز داريم. پرسيدم چيه و جواب داد كه نمى تواند بگويد چون يك راز است. قبول كردم، ولى باز خودش گفت: فقط يك كمش را مى گويم. ما براى آخر سال داريم يك كارى مى كنيم، ولى نمى گم چيه. من اونجا يك ميمون هستم؛ خودتون بايد حدث بزنيد!!ا
Wednesday, April 2, 2014
Tuesday, March 25, 2014
پيك نوروزى
ما بعد از سالها دوباره پيك نوروزى داريم (گيرم با يك اسم ديگر). طفلك بچه هاى اين دوره زمانه كه كلى هم مشق انگليسى دارند!ا
من و بابايى كلى سيزده بدر خراب شده بابت همين تكاليف عيد داريم، براى همين امسال زودتر شروع كرديم. ولى زمان ما خودمان فقط درگير بوديم، نه كل خانواده. تازه رادين براى بازار بعد عيد قرار شده است گلدان پرورش دهد كه فعلا باباهلاكو برايش آماده كرده است و احتمالا مامان آبش بايد بدهد!! بعله، اين هم جزو تكاليف عيد است به اضافه يك روزنامه ديوارى يا گزارش كامل در مورد تعطيلات عيد! خوشى مى گذرانيم!ا
واكسن
امروز جوجه كوچولو واكسن زده است و كمى بيقرار است :(ا
وقتى منتظر بوديم قيافه داداشش ديدنى بود؛ انگار قرار بود خودش را آمپول بزنند! ا
Subscribe to:
Posts (Atom)




