در یک پارکینگ بزرگ پارک کرده بودیم و بعد از چند ساعت که برگشته بودیم، ماشین را پیدا نمی کردیم. هم من و هم فربد مطمئن بودیم که در ردیف "د2" پارک کردیم، ولی نبود. بعد از حدود یک ربع این ور و آن ور رفتن، رادین گفت که "وقتی بابا پارک کردم، من دیدم نوشته "د"، وسطش هم "1"! گفتم مطمئنی؟ و جواب داد "راست می گم". خلاصه ما رفتیم سر آدرسی که داده بود و ماشین را پیدا کردیم! حالا نمی دانم اولش یادش نبود یا واقعا به قول خودش می خواست "سورپریز"مان کند! ولی مهم این است که یک از آن لحظه هایی بود که احساس می کنی بچه ات دیگر بزرگ شده است.ا
Thursday, September 8, 2011
Tuesday, September 6, 2011
قرار و مدار
مدتی است که ناخنهایش را می جود. من هم بعد از یک مدت بی اعتنایی به روش دوم رو آوردم و بهش گفتم که تا وقتی ناخنهایش آنقدر بلند نشود که بشود با قیچی کوتاهشان کرد، جایزه هایش (خرید یا هدیه در فرهنگ لغت رادونکی) را نمی دهم. ا
رادین: این قرار ناخن از کی شروع شد؟
مامان: خیلی وقت است که بهت گفته ام.ا
رادین: آخه مامانای دیگه از این قرار مدارا نمی ذارند.ا
Sunday, September 4, 2011
مهمان کوچولوی ما، رایان، و مامان و بابایش رفتند. ماجراهای این پسرهای کوچولو اگر فیلم می شد، ممکن بود به کسانی که ضعف اعصاب داشته باشند، کمی فشار وارد کند! امشب که داشت به خاله اش حرف می زد، بهش اطلاع داد که رایان ازش کوچولوئه. حتی از رسا هم کوچولوئه (کوچولوتره)!ا
خوشبختانه این روزها هوا خوب است و رادین می تواند شلوار آستین کوتاه بپوشد!ا
خوشبختانه این روزها هوا خوب است و رادین می تواند شلوار آستین کوتاه بپوشد!ا
Sunday, August 28, 2011
Monday, August 22, 2011
مزیت خوب گوش دادن
مانا داشت از قول خاله تعریف می کرد که سیب زمینی پخته بدون چاشنی لاغر می کند. یک ساعت بعد سر شام، وقتی به رادین گفتم که باید سیب زمینی سرخ شده اش را هم بخورد، جواب داد که "مانا گفته سیب زمینی آدم رو لاغر می کنه؛ پس من نمی تونم بخورمش"!ا
Sunday, August 14, 2011
همهمان دوست داريم جدي گرفته شويم، بچهها هم همينطور. ديديد گاهي يك بازي برايشان چقدر جدي ميشود؟ مثل امروز صبح رادين كه خرسي شده بود بچهاش و تمام مدت نگران نوه جان ما بود. وقتي ديد كه من هم در بازيش شريك شدهام، ميتوانستم احساس رضايتش را ببينم. آخرش هم بچهاش را در تخت خودش خوابانديم تا وقتي كه برگرديم. تا به حال سه تا بچه به تناوب داشته است، همين خرسي، يك پيشي و يك عروسك آوازخوان. تنوع جالبي است!ا
Wednesday, August 10, 2011
تنبل خان
ديروز وقتي بابايش بهش گفت كه مهدكودك 30 روز تعطيل است، از خوشحالي باورش نميشد و آمد كه تاييد من را هم بگيرد! وقتي بهش گفتم كه تو حتي بيشتر تعطيلي چون يك هفته ديرتر از سفر برميگردي، تقريبا از خوشي از حال رفت! خدا به داد مدرسه رفتن اين پسر ما برسد!ا
فكر كنم در مورد مهد كودك دومش چيزي ننوشتم. حالا كه پنج ماهي ميشود كه اينجا ميرود، ميشود اظهار نظر كرد. در كل راضيم و قصد دارم پيش دبستاني هم همينجا بگذارمش. ترجيح ميدهم ديرتر وارد محيط شاديبخش آموزش و پرورش شود! فقط آموزش زبان تعريفي ندارد. از پاييز بايد فكر جدي براي زبان انگليسياش كنم كه با اين علاقه روبهافزايشش به تعليم و تربيت، ببينيم و تعريف كنيم!ا
Sunday, August 7, 2011
Friday, August 5, 2011
فكري در سر
بعضيها شوري در دل دارند، بعضيها هم فكري در سر!ا
ديروز: بابا، من يه فكري تو سرم دارم؛ ديگه يواش يواش بهجاي كرنفلكس نون و كره صبحها بخورم.ا
امروز: مامان، من يه فكراي خوبي دارم. ديگه تو مهدكودك، نرم استخر!ا
Monday, August 1, 2011
وقتي مامان خنگ ميشود
ديشب بعد از خوردن شام و نيم ساعت مانده به ساعت خوابش گفت كه حالش خوب نيست و آخرش بالاخره بعد از اين در و اون در زدن، دلش گفت كه بايد تا صبح بخوابد تا خوب شود. ما هم در عجب كه اين دل چه عجيب شده است. صبح كه براي رفتن به مهدكودك بيدارش كردم، با گريه گفت كه چرا زير قولم زدم و مگر قرار نبود كه تا صبح بخوابم؟ تازه مامان يادش افتاد كه كه رادين به روز ميگويد صبح، يعني شبانه روز دو حالت دارد: صبح يا شب. بله، قضيه از اين قرار است و حالا هم رادونك در حال استراحت صبحگاهي در خانه و گرفتن هرگونه امتياز غيرقانوني از شهين خانم است.ا
Subscribe to:
Posts (Atom)