وقتي پدرجون سه هفته ميرود كارگاه، نتيجه اين ميشود كه امروز صبح رادين به بابايش بگويد كه:"ميدوني، پدرجون اومده خونه مانا".ا
Tuesday, November 10, 2009
من خودم خريدم
بچهمان فعلا شديد رفته است تو كار خريد. همه چيز را هم خودش خريده است، از اسبابهاي خودش گرفته است تا مال من و پدرش. چند روز پيش داشت با پدرجون تلفني صحبت ميكرد، گفت:"پدرجون، ببين، براي خودم يك كادوي خوشگل خريدم". يا اينكه ديروز رو به من گفت:"من برات يه چيز خوب نخريدم، الان ترافيكه، هروقت ترافيك نباشه، برات ميخرم".ا
راستي شما چيزي نياز نداريد به مسئول خريد ما سفارش بدهيد؟!ا
Monday, November 9, 2009
Sunday, November 8, 2009
Friday, November 6, 2009
منطق منطقي
رادين اشاره كرد به شالم و پرسيد چه رنگي است؟ گفتم: "قهوهاي روشن". اشاره كرد به كفش خودش و پرسيد:"اين هم قهوهاي خاموشه؟".ا
داشتيم ميرفتيم مهماني، لباس رادين توسي بود و لباس من آبي مايل به توسي(درست است كه فرهنگستان زبان فارسي، توسي را توصيه ميكند؟). گفت: "ا، لباست رنگ لباس منه". گفتم: "نه، آبيه، ولي نزديكه به رنگ لباس توئه". جواب داد: "آره، نزديكه، اگه آبي بود دور بود" و با دستش به آنور اتاق اشاره كرد و گفت: "اونجا بود".ا
Monday, November 2, 2009
رشوه؟
ميگويند اسباببازي خريدن براي بچهها نبايد شبيه رشوه دادن باشد. من هم در كمال احترام به اصول تربيتي، ديروز كه از صبح عليالطلوع تا بوق شب رفته بودم سايت ويزيت، دو سه تا اسباب بازي و شكلات براي پسرم آوردم تا دلش نشكند. از الان هم دارم فكر ميكنم بهعنوان سوغاتي سايت ويزيت شنبه برايش چي بخرم!ا
Sunday, November 1, 2009
بازي جديد
رادونك و بابايي داشتند يك بازي به ابتكار رادين ميكردند. رادين شده بود بابا فربد و بابا شده بود رادين و با هم رفته بودند كنار دريا (وسط سالن). وسط كار ناگهان رو كرد به پدرش و گفت: "رادين، جيش دارم، بدو، ريخت"!ا
Friday, October 30, 2009
هشت هشت هشتاد و هشت
مگر ميشود امروز چيزي ننوشت؟! پس مينويسيم:ا
1
امروز با خاله رورو حرف زدم، ولي يادمان رفت در اين مورد بههم يادآوري كنيم. به احتمال زياد چون از تاريخ ميلادي استفاده ميكند، اصلا نميدانسته است.ا
1
امروز با رادين رفتيم تا از خاله مريم خداحافظي كنيم كه چمدانش را بست و دو روز بعد از عروسيش سوار هواپيما شد تا به جمع خارجنشينان بپيوندد.ا
1
سالها پيش يكي از دوستان مامان، عمو حميد، قرار گذاشته بود كه در اين تاريخ تمام آن جمع در هتل هما دور هم جمع شوند. چند روز قبل قرار گذاشتيم كه سه نفر باقيمانده آن گروه در ايران با خانوادههايشان سر قرار حاضر شوند كه ما بهدليل كسالت بابا نتوانستيم برويم، ولي خوب در مقياس فاصلههاي كره زمين قابل چشمپوشي است.ا
1
ديروز براي چندصدمين بار به اين نتيجه رسيدم كه تو بينهايت شيرين و بامزهاي.ا
1
ديشب متوجه شدم كه بيستمين دندانت هم درآمده است.ا
Monday, October 26, 2009
مرد و گریه
پسر گلم، همیشه از این عبارت که "مرد گریه نمی کند"، بدم آمده است و آن را یک ظلم در حق مردان دانسته ام. گریه کردن نه نشانه ضعف که نشانه انسان بودن است. چند روز پیش که دیدم ازم پرسیدی "پسرا گریه نمی کنند؟" فهمیدم که کم کم باید برای مقابله با پیش نوشته های غلط جامعه آماده ات کنم.ا
1پی نوشت: این که گفتم مال وقتی است که بزرگ شدی. فعلا بیش از حد با گریه هایت مستفیضم می کنی!ا
Sunday, October 25, 2009
حساسیت لعنتی
حساسیت رادین همچنان ادامه دارد؛ سرفه و آبریزش. دوبار هم با شرط اینکه "دکتر نه آمپول بزند و نه چوب توی دهنم بذاره" (منظور از دومی معاینه ته حلق است)، بردمش دکتر، ولی هنوز دواها کامل اثر نکرده است. این روزها هم که آنقدر مردم را از آنفولانزای خوکی ترسانده اند، که اگر کسی آب توی گلویش بپرد و سرفه کند، چند نفر از ترس سکته می کنند! یکی نیست بگوید بابا مرگ و میر ناشی از آنفولانزای خوکی در این مملکت بیشتر است یا گلاب به روتون اسهال! حالا هی بیا و توضیح بده که این کوچولوی من فقط حساسیت دارد. کلافه کننده است.ا
Subscribe to:
Posts (Atom)
